دعانویسی

فال تاروت _ طالع بینی

دعا _ طلسم _ جادو

سرکتاب

برای ارتباط مستقیم با استاد ابوادریس کلیک کنید

🌟 رضایت شما 🌟

فال روزانه

1404/1/15

🌟 امور کاریامروز ممکن است با تغییرات مهمی در محل کار روبرو شوید که می‌تواند به شما در رسیدن به اهداف شغلی کمک کند. این تغییرات به نفع شما خواهند بود، بنابراین از آن‌ها به بهترین نحو استفاده کنید و به دنبال فرصت‌های جدید باشید. 💖 امور احساسی و عاشقانهدر

ادامه مطلب »

1404/1/14

🌟 امور کاریامروز می‌توانید به طور کامل بر روی پروژه‌های خود تمرکز کنید و موفقیت‌های چشمگیری به دست آورید. کارهایی که قبلاً زمان‌بر به نظر می‌رسید، به سرعت پیش خواهند رفت و شما از این پیشرفت‌ها شگفت‌زده خواهید شد. 💖 امور احساسی و عاشقانهدر روابط عاشقانه، امروز به احتمال زیاد

ادامه مطلب »

1404/1/13

🌟 امور کاریدر محل کار، شما به احتمال زیاد فرصت‌هایی برای مسئولیت‌های بیشتر خواهید داشت. این فرصت‌ها ممکن است فشار بیشتری به شما وارد کنند، اما در عوض موجب رشد و پیشرفت شغلی شما خواهند شد. به خودتان اعتماد کنید و از این فرصت‌ها استفاده کنید. 💖 امور احساسی و

ادامه مطلب »

1404/1/12

🌟 امور کاریامروز شما باید از توانمندی‌های خود بهره بیشتری ببرید و آن‌ها را در محیط کار نشان دهید. ممکن است کار جدیدی به شما محول شود که به شما این فرصت را می‌دهد تا توانایی‌هایتان را به نمایش بگذارید. در این موقعیت‌ها باید خلاق و ابتکاری عمل کنید. 💖

ادامه مطلب »

178 پاسخ

  1. سال‌ها احساس می‌کردم چیزی مانع ازدواجم می‌شود. هر بار که موقعیتی پیش می‌آمد، بی‌دلیل به‌هم می‌خورد. بعد از اینکه برای گشایش بخت اقدام کردم، طی چند ماه فردی وارد زندگیم شد که از هر نظر ایده‌آل بود. بدون مشکل و مانع، همه چیز در مسیر طبیعی خودش پیش رفت. الان که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر تغییرات محسوس بوده و چطور زندگی‌ام مسیر جدیدی پیدا کرده است.

  2. یه مدتی بود که حس می‌کردم هر چی کار می‌کنم، آخرش به هیچی نمی‌رسه. انگار یه سد نامرئی جلوی پیشرفتم بود. حتی یه مدت فکر کردم مشکل از خودمه، شاید دارم یه جای کار رو اشتباه می‌کنم. ولی وقتی دیدم آدمای دور و برم با نصف تلاش من نتیجه‌های بهتری می‌گیرن، دیگه مطمئن شدم یه چیزی درست نیست. با پیشنهاد یکی از دوستام، یه نفر که کارش گشایش کار و رزق بود رو پیدا کردم. راستش اولش شک داشتم، ولی گفتم چیزی برای از دست دادن ندارم. بعد از اینکه این کار رو انجام دادم، خیلی زود تغییرات رو حس کردم. اول از همه، مشتری‌هایی که فکرش رو نمی‌کردم باهام تماس گرفتن. کارایی که فکر می‌کردم تموم شده، یهو جور شد. درآمدم بیشتر شد و از همه مهم‌تر، یه آرامشی داشتم که سال‌ها ازم گرفته شده بود.

  3. همیشه فکر می‌کردم این چیزا فقط توی قصه‌هاست، ولی وقتی خودم تجربه کردم، دیگه هیچ شکی برام باقی نموند. نمی‌دونم از کِی شروع شد ولی حس می‌کردم یه چیزی توی زندگیم غلطه هر چیزی که بهش خوشحال می‌شدم خیلی زود از دستم می‌رفت. کارم افت کرده بود بی‌دلیل مریض می‌شدم، حتی یه مدت احساس می‌کردم همه ازم فاصله گرفتن تا اینکه یکی از نزدیکام گفت شاید چشم‌زخم داشته باشم تصمیم گرفتم یه بار هم که شده، این راهو امتحان کنم بعد از اینکه چشم‌زخم رو برام باطل کردن انگار یه دنیا سبک شدم یه آرامش عجیب اومد سراغم، خوابم بهتر شد، اون استرس و نگرانی همیشگی از بین رفت توی همون هفته، چندتا از مشکلاتی که مدت‌ها باهاشون درگیر بودم بدون هیچ دلیلی حل شد کاش زودتر متوجه می‌شدم که بعضی وقتا مشکلات ما دلیلای پنهانی دارن که خودمون نمی‌بینیم.

  4. همیشه فکر می‌کردم عشق وقتی از بین بره، دیگه نمی‌شه برش گردوند ولی یه تجربه عجیب نشونم داد که این‌طور نیست چند سال بود که با کسی توی رابطه بودم خیلی وقتا فکر می‌کردم قراره این رابطه به یه سرانجام خوب برسه ولی کم‌کم سردی و فاصله افتاد بینمون. هر چقدر که سعی می‌کردم درستش کنم، فایده نداشت. بالاخره یه نفر که توی این کار وارد بود، بهم گفت که می‌تونه کمکم کنه. اوایل شک داشتم، ولی چون هیچ راه دیگه‌ای نداشتم، امتحان کردم. توی هفته‌های اول، تغییرات خیلی ظریفی حس کردم. پیام‌های کوتاه توجه‌های کوچیک اما بعد از یه مدت، کاملاً مشخص بود که همه چیز عوض شده. حالا رابطه‌مون خیلی قوی‌تر از قبل شده و چیزی که فکر می‌کردم برای همیشه از دستش دادم دوباره برگشته

  5. من از اون دسته آدمایی بودم که همیشه از بخت و اقبال بد می‌نالیدم. هیچ‌وقت توی قرعه‌کشی برنده نشده بودم، توی هر کاری که به شانس مربوط می‌شد، همیشه دست خالی می‌موندم. یه روز که از این وضعیت کلافه شده بودم، تصمیم گرفتم یه تغییری ایجاد کنم. یکی از دوستام که تجربه مشابهی داشت، پیشنهاد داد این کار رو امتحان کنم. با خودم گفتم چیزی برای از دست دادن ندارم، پس انجامش دادم. چیزی که بعدش اتفاق افتاد، واقعاً با عقل جور درنمی‌اومد. نه‌تنها توی یه قرعه‌کشی بزرگ مبلغ قابل‌توجهی برنده شدم، بلکه کلاً حس می‌کردم شانس توی زندگیم برگشته. موقعیت‌های جدید، آدمای جدید، فرصتایی که هیچ‌وقت قبلاً برام پیش نمی‌اومد. هنوزم نمی‌دونم این کار چطور جواب داد، ولی تنها چیزی که می‌دونم اینه که زندگیم عوض شد.

  6. این اتفاقی که برام افتاد رو اگه کسی تعریف کنه، شاید باور نکنم، ولی خودم تجربه‌اش کردم و دیگه هیچ شکی ندارم. مدتی بود که خوابای وحشتناک می‌دیدم، از اون خوابایی که حتی وقتی بیدار می‌شدم، حس می‌کردم هنوز ادامه دارن. توی خونه یه چیزایی حس می‌کردم، انگار یه نفر دنبالمه. حتی یه جاهایی که تنها بودم، سایه‌هایی می‌دیدم که مطمئن بودم واقعی نیستن. اول فکر می‌کردم خیالاتیه، اما وقتی این حس‌ها شدیدتر شد، فهمیدم که باید یه کاری بکنم. بعد از انجام دفع همزاد، حس ترس و اضطرابم از بین رفت. خواب‌هام عادی شدن، اون حس حضور یه چیزی توی خونه دیگه وجود نداشت، و از همه مهم‌تر، آرامشی که سال‌ها ازم گرفته شده بود، برگشت. حالا که به قبل نگاه می‌کنم، تازه می‌فهمم که اون همه ترس و اضطراب بی‌دلیل نبوده.

  7. از وقتی یادم میاد همیشه یه عالمه سؤال توی ذهنم بوده آینده چی می‌شه؟ زندگی‌ام قراره چه مسیری رو بره؟ چرا بعضی چیزا توی زندگیم خوب پیش نمی‌ره؟ خیلی وقتا دلم می‌خواست یه نشونه‌ای داشته باشم یه راهی که بدونم قراره چی پیش بیاد و چی برام بهتره. وقتی سرکتاب گرفتم، خیلی از چیزایی که توی ذهنم بود، انگار شفاف‌تر شد. نه‌تنها چیزایی که گفتن، کاملاً با زندگی من جور دراومد، بلکه راهنمایی‌هایی که بهم شد، کمک کرد تصمیمات بهتری بگیرم. بعضی از چیزایی که گفتن، دقیقاً همون‌طوری اتفاق افتاد. این تجربه رو به هر کسی که توی زندگیش سردرگمه، پیشنهاد می‌کنم.

  8. رابطه‌ای که داشتم، برام از همه چیز مهم‌تر بود. اما فاصله افتاد بینمون و اون آدمی که یه روزی فکر می‌کردم تا آخر عمر کنارمه، یهو از زندگیم رفت. خیلی تلاش کردم که برگرده، اما همه چیز بدتر شد. دیگه ناامید شده بودم تا اینکه تصمیم گرفتم از این راه کمک بگیرم. باورم نمی‌شد، ولی بعد از مدتی خودش دوباره برگشت. پیام‌هاش بیشتر شد، سر صحبت رو باز کرد و انگار دوباره همون آدم سابق شده بود. رابطه‌مون دوباره گرم شد و حالا خیلی بهتر از قبل شده. هرگز فکر نمی‌کردم یه روزی این اتفاق بیفته.

  9. یه مدت بود که زندگی‌ام عجیب شده بود. انگار یه چیزی منو عقب می‌کشید. نه کارم درست پیش می‌رفت، نه روابط خانوادگی‌ام خوب بود، حتی سلامتی‌ام هم بی‌دلیل به هم ریخته بود. یه حس سنگینی داشتم که نمی‌تونستم توضیحش بدم. وقتی برای باطل‌السحر اقدام کردم، از همون لحظه‌ای که انجام شد، یه تغییر بزرگ حس کردم. انگار یه باری از روی دوشم برداشته شد. کارهام روال عادی گرفت، حال روحیم بهتر شد و اون حس خستگی و فشار عجیبی که همیشه داشتم، از بین رفت.

  10. همیشه فکر می‌کردم برای پول درآوردن، فقط باید سخت کار کرد. اما هر چقدر بیشتر تلاش می‌کردم، انگار کمتر نتیجه می‌گرفتم. انگار یه چیزی نمی‌ذاشت پول توی زندگیم بمونه. بعد از اینکه طلسم ثروت رو انجام دادم، توی کمتر از چند هفته، تغییرات رو دیدم. اولش فکر می‌کردم اتفاقیه، ولی وقتی دیدم فرصت‌های کاری جدید یکی بعد از دیگری برام پیش میاد و درآمدم خیلی بیشتر شده، فهمیدم که این کار چقدر تأثیر داشته. حالا نه‌تنها وضع مالیم بهتر شده، بلکه حس می‌کنم مسیرهای جدیدی برام باز شده که قبلاً حتی فکرش رو هم نمی‌کردم.

  11. یه مدت حس می‌کردم که اصلاً دیده نمی‌شم. توی جمع‌ها کسی به حرفام توجهی نداشت، توی روابط عاطفی انگار هیچ‌وقت اون‌جوری که باید، توی دل طرف مقابل نمی‌رفتم. تا اینکه تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم. تغییرات خیلی نامحسوس شروع شد. اول از همه، نگاه‌های بیشتری رو حس می‌کردم. بعد از یه مدت، متوجه شدم که وقتی صحبت می‌کنم، بقیه بیشتر به حرفام گوش می‌دن. حس کردم که حضورم توی هر جمعی پررنگ‌تر شده. انگار یه چیزی توی وجودم تغییر کرده بود که باعث می‌شد آدم‌ها ناخودآگاه بهم جذب بشن.

  12. همیشه فکر می‌کردم بدشانسی فقط یه تصادفه، اما وقتی دیدم هیچ وقت چیزی به نفعم نمی‌شه، حتی وقتی همه چیز آماده بود، یه مشکل از جایی که فکرش رو نمی‌کردم پیش می‌اومد، فهمیدم که یه مشکلی هست. تصمیم گرفتم طلسم شانس رو امتحان کنم. بعد از اون، اوضاع تغییر کرد. کارایی که همیشه گره می‌خورد، یهو به‌راحتی انجام می‌شد. موقعیت‌هایی که همیشه از دستم در می‌رفت، جور می‌شد. حتی توی چیزای ساده مثل بازی‌های شانسی هم متوجه تغییر شدم. واقعاً نمی‌دونم چطور کار می‌کنه، ولی کاملاً جواب داد.

  13. تو یه دوره‌ای از زندگیم، همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت. اما یهو انگار اوضاع بهم ریخت. بی‌دلیل توی کارم مشکل پیش می‌اومد، آدمایی که قبلاً باهام خوب بودن، یهو تغییر رفتار می‌دادن. حس کردم شاید یکی چشم دیدن موفقیتم رو نداشته باشه. بعد از اینکه برای دفع انرژی منفی اقدام کردم، کم‌کم شرایط تغییر کرد. اون حس خستگی و سردرگمی که همیشه داشتم، از بین رفت. کارهام دوباره روال گرفت و مهم‌تر از همه، دیگه اون احساس سنگینی و اضطراب رو نداشتم.

  14. یه مدت توی زندگیم هر چی بیشتر پیشرفت می‌کردم، آدمای بیشتری دورم بودن که حس می‌کردم از موفقیتم ناراحتن. اولش فکر می‌کردم شاید حساسیت بیش از حد دارم، ولی وقتی مشکلات یکی پس از دیگری برام پیش اومد، فهمیدم که باید یه کاری بکنم. وقتی از روش‌های محافظت در برابر حسادت و انرژی منفی استفاده کردم، بعد از مدت کوتاهی اوضاع تغییر کرد. دیگه اون افراد تأثیری روی من نداشتن، مشکلاتی که برام به وجود می‌اومد، کم شد و حس سبکی و آرامش بیشتری پیدا کردم.

  15. از بچگی همیشه یه حس عجیبی داشتم، انگار یه چیزی توی زندگیم درست نبود. هر مسیری که انتخاب می‌کردم، آخرش به بن‌بست می‌رسید. یه مدت فکر می‌کردم شاید خودم دارم اشتباه می‌کنم، ولی هر چقدر بیشتر تلاش می‌کردم، کمتر نتیجه می‌گرفتم. این موضوع باعث شده بود که به آینده‌ام شک کنم. نمی‌دونستم قراره چی بشه، چی در انتظارمه، چی درسته و چی غلط.یه روز که حسابی از همه چیز خسته شده بودم، یکی از دوستام که همیشه حرفاش برام مهم بود، گفت که سرکتاب بگیرم. راستش اولش خندیدم. با خودم گفتم این چیزا فقط برای آدمای ساده‌لوحه، ولی وقتی دیدم خودش چقدر تغییر کرده، یه جرقه توی ذهنم خورد. ته دلم می‌دونستم که یه چیزی توی زندگیم اشتباهه، ولی نمی‌دونستم چیه.بالاخره تصمیم گرفتم امتحانش کنم. وقتی سرکتاب برام باز شد، همون لحظه اول جا خوردم. چیزایی که گفت، انگار یکی دفتر خاطرات منو ورق زده بود و داشت بلند می‌خوند. چیزایی که خودم حتی فراموش کرده بودم، مشکلاتی که نمی‌تونستم دلیلشون رو پیدا کنم. گفت که توی زندگیم یه گره‌ای هست که تا باز نشه، هیچ کاری پیش نمی‌ره. ازم خواست یه سری کارها رو انجام بدم.بعد از اون روز، یه تغییر عجیبی رو توی زندگیم حس کردم. اولش کوچیک بود، ولی کم‌کم همه چیز داشت تغییر می‌کرد. موقعیت‌هایی که همیشه از دستم در می‌رفت، جور شد. یه کار که مدت‌ها برای گرفتنش تلاش کرده بودم، یه‌دفعه بدون هیچ دردسری برام مهیا شد. مهم‌تر از همه، حس سبک بودن و آرامش داشتم. انگار بالاخره مسیر درست زندگیمو پیدا کردم.الان که به گذشته نگاه می‌کنم، فقط یه چیز توی ذهنم می‌مونه: چرا زودتر این کار رو نکرده بودم؟

  16. یه روزایی بود که فکر می‌کردم همه چیز تموم شده. آدمی که تمام زندگیم بود، کسی که حتی یه لحظه بدون اون نمی‌تونستم تصور کنم، ازم فاصله گرفت. اولش عادی بود، مثل همه‌ی رابطه‌ها که یه کم بحث و دلخوری پیش میاد، اما کم‌کم حس کردم داره ازم دورتر می‌شه. انگار چیزی توی قلبش خاموش شده بودو هر کاری کردم که برگرده، فایده‌ای نداشت. پیام دادم، زنگ زدم، سعی کردم درستش کنم، ولی هر بار حس کردم داره بیشتر ازم دور می‌شه. اون روزا بدترین روزای زندگیم بود. خواب نداشتم، غذا از گلوم پایین نمی‌رفت، حس می‌کردم داره یه تیکه از وجودم کم می‌شه. تا اینکه یه نفر که درد منو می‌فهمید، بهم پیشنهاد کرد یه طلسم محبت انجام بدم.اولش خندیدم. گفتم یعنی چی؟ آدم اگه بخواد بمونه، می‌مونه، اگه نخواد، زورکی که نمی‌شه. ولی ته دلم یه چیزی بهم می‌گفت که امتحانش کنم. هیچی برای از دست دادن نداشتم. طلسم محبت رو انجام دادم، بدون اینکه انتظار خاصی داشته باشم. اما چیزی که بعدش اتفاق افتاد، باورکردنی نبود.چند روز بعد، یه پیام ازش اومد. اولش یه چیز ساده بود، یه بهونه برای حرف زدن. بعد کم‌کم بیشتر شد. تماس گرفت، سر صحبت رو باز کرد. رفتارش فرق کرده بود. انگار دوباره همون آدم سابق شده بود. یه مدت گذشت و حالا نه‌تنها برگشته، بلکه رابطه‌مون از قبل هم قوی‌تر شده.اگه این اتفاق رو خودم تجربه نکرده بودم، هرگز باور نمی‌کردم.

  17. من همیشه به کارم افتخار می‌کردم. یه مغازه‌ی کوچیک داشتم که با زحمت زیاد راهش انداختم. اوایل اوضاع خوب بود، مشتری زیاد داشتم، فروش بالا بود، اما یهو همه چیز تغییر کرد. انگار یه نفر یه طلسمی انداخته بود روی مغازه‌ام. هر روز صبح که درو باز می‌کردم، می‌دیدم فقط چند تا مشتری میاد، اونم فقط نگاه می‌کنن و میرن. تا شب می‌نشستم و شاید فقط یکی دو تا فروش داشتم. دیگه داشتم ناامید می‌شدم.یه روز یکی از دوستام که اوضاع کاریش خیلی خوب بود، بهم گفت که یه طلسم افزایش رزق انجام داده. اولش خندیدم. با خودم گفتم این چیزا واقعیت نداره، ولی وقتی دیدم اون چقدر موفقه، تصمیم گرفتم امتحان کنم.باورم نمی‌شه که بعد از چند روز، اوضاع چقدر فرق کرد. اولش یه مشتری اومد و یه خرید حسابی کرد. بعد یکی دیگه، بعد یه نفر که ازم عمده خرید کرد. انگار درهای روزی به روم باز شده بود. حالا هر روز با کلی فروش، شب به خونه میرم و دیگه نگران اجاره و خرج و مخارج نیستم. این کار یه معجزه‌ی واقعی بود.

  18. همیشه فکر می‌کردم آدم بدقیافه‌ای نیستم، ولی هر کاری می‌کردم، انگار هیچ‌کس به من جذب نمی‌شد. توی جمع‌ها کسی به حرفام توجه نمی‌کرد، توی روابط عاطفی همیشه نفر آخر بودم. احساس می‌کردم نامرئی‌ام. هر جا می‌رفتم، بقیه از کنارم رد می‌شدن بدون اینکه حتی یه نگاه بهم بندازن.بعد از کلی شکست توی روابط، بالاخره یه نفر پیشنهاد داد که طلسم افزایش جذابیت رو امتحان کنم. راستش اولش فکر می‌کردم الکیه، ولی چیزی برای از دست دادن نداشتم. انجامش دادم و بعد از چند روز، تغییرات کم‌کم شروع شد.یه روز که داشتم از خیابون رد می‌شدم، یه نفر برگشت و یه لبخند بهم زد. روز بعد، یه نفر توی محل کارم اومد و بی‌دلیل شروع کرد به تعریف کردن ازم. توی جمع‌ها یه‌دفعه دیدم که بقیه به حرفام گوش میدن. انگار یه چیزی توی وجودم تغییر کرده بود، انگار یه نوری دورم بود که بقیه رو جذب می‌کرد.حالا که به قبل فکر می‌کنم، باورم نمی‌شه که این‌قدر نادیده گرفته می‌شدم. احساس جدیدم بی‌نظیره.

  19. همه چیز خوب بود. زندگی، کار، سلامتی… ولی یهو یه اتفاق افتاد که همه چیز رو خراب کرد. یه روز رفتم یه مهمونی، کلی تعریف و تمجید شنیدم، همه می‌گفتن چقدر خوشبختی، چقدر کارت خوبه، چقدر زندگیت عالیه. اما درست از همون روز، انگار همه چیز بهم ریخت.ماشینم بدون دلیل خراب شد. توی کارم یه مشکلی پیش اومد که هیچ‌جور نمی‌تونستم حلش کنم. یه بیماری عجیب گرفتم که دکترا هم نمی‌تونستن درست تشخیص بدن. اصلاً یه حسی داشتم که انگار یه سایه‌ی سنگین روی زندگیم افتاده.بعد از کلی فکر کردن، به این نتیجه رسیدم که شاید چشم زخم گرفته باشم. برای دفع چشم زخم اقدام کردم و از همون لحظه که انجام شد، یه حس عجیبی داشتم. انگار یه بار از روی شونه‌هام برداشته شد. توی چند روز بعدش، اوضاع شروع کرد به بهتر شدن. کم‌کم کارم روال گرفت، حالم بهتر شد و اون حس سنگینی که همیشه داشتم، از بین رفت.
    از اون روز فهمیدم که چشم زخم واقعاً می‌تونه یه زندگی رو از این رو به اون رو کنه.

  20. سال‌ها بود که حس می‌کردم یه گره توی زندگیمه. توی هر رابطه‌ای که می‌رفتم، یه مشکلی پیش می‌اومد و بهم می‌خورد. بعضی وقتا حتی قبل از اینکه جدی بشه، یهو طرف مقابل غیبش می‌زد. دوستام یکی‌یکی ازدواج کردن، اما من هنوز توی همون نقطه‌ی اول مونده بودم.دیگه داشتم ناامید می‌شدم که یکی از نزدیکانم گفت شاید بسته بودن بخت باعث این مشکلات شده باشه. تصمیم گرفتم امتحان کنم. برای باز شدن بخت اقدام کردم، اما راستش زیاد امیدوار نبودم.چند هفته بعد، یه نفر توی زندگیم ظاهر شد. اولش فکر کردم مثل قبلیاس، ولی این بار فرق داشت. همه چیز راحت پیش می‌رفت، بدون مشکل، بدون گره. رابطه‌مون جدی شد و حالا که اینو می‌نویسم، کنار کسی هستم که همیشه آرزوشو داشتم.بعضی وقتا مشکل از ما نیست، بلکه یه گره نادیدنی هست که باید باز بشه.

  21. همیشه توی زندگیم از اونایی بودم که می‌گفتم شانس ندارم. هر جا که یه قرعه‌کشی بود، هر جا که یه مسابقه بود، حتی وقتی بقیه بدون زحمت یه چیزی گیرشون میومد، من همیشه دست خالی بودم.یه روز یه آشنای قدیمی بهم گفت که یه طلسم برای افزایش شانس وجود داره. راستش اولش جدی نگرفتم، ولی وقتی دیدم خودش توی زندگی‌ش چقدر تغییر کرده، تصمیم گرفتم یه بار امتحان کنم.بعد از انجامش، یه مدت گذشت و راستش چیزی حس نکردم. ولی یه روز وقتی داشتم ایمیلامو چک می‌کردم، دیدم یه قرعه‌کشی که توش شرکت کرده بودم، برنده شدم. بعدش، یه بار توی یه بازی اتفاقی، جایزه گرفتم. کم‌کم دیدم که شانس داره بهم رو میاره.حالا دیگه اون آدمی نیستم که میگه شانس ندارم. اتفاقاً برعکس، حالا می‌دونم که میشه مسیر زندگی رو عوض کرد.

  22. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم روزی برسه که نتونم حتی خرج روزمره‌مو دربیارم. همیشه کار می‌کردم، زحمت می‌کشیدم، اما انگار یه نیروی نامرئی اجازه نمی‌داد که پول توی دستم بمونه. هرچی درمی‌آوردم، یه خرج غیرمنتظره پیش میومد. یه روز ماشین خراب می‌شد، یه روز یه مریضی، یه روز بدهی‌های قدیمی که یادم رفته بود. دیگه خسته شده بودم.
    یه روز یکی از آشناها بهم گفت که مشکل از انرژی‌های منفی توی زندگیمه و باید یه کار برای افزایش رزق و روزی انجام بدم. راستش اولش بهش خندیدم، ولی بعد که دیدم خودش از این طریق زندگیشو تغییر داده، تصمیم گرفتم امتحان کنم.بعد از اون، اوضاع تغییر کرد. یه کار بهتر نصیبم شد، مشتریای بیشتری به سراغم اومدن، و از همه عجیب‌تر، دیگه اون خرج‌های بی‌دلیل توی زندگیم پیش نمیومد. حالا بعد از مدتها حس می‌کنم که واقعاً دارم نتیجه‌ی زحماتمو می‌بینم.

  23. زندگی همیشه اون چیزی نیست که فکرشو می‌کنی. یه روز با کسی آشنا می‌شی، فکر می‌کنی قراره تا آخر عمر کنار هم باشید، ولی یهو همه چیز تغییر می‌کنه. منم همین تجربه رو داشتم. عاشق شدم، همه چیز عالی بود، اما کم‌کم حس کردم که داره ازم فاصله می‌گیره. دیگه مثل قبل نبود، کمتر پیام می‌داد، کمتر وقت می‌گذاشت.نمی‌دونستم چی شده، تا اینکه یه نفر بهم گفت شاید انرژی‌های منفی روی رابطه‌مون تأثیر گذاشته باشه. یه طلسم جذب معشوق انجام دادم، بدون اینکه اون بفهمه. بعد از یه مدت، تغییرات رو حس کردم. کم‌کم دوباره بهم نزدیک شد، توجهش بیشتر شد، حتی خودش گفت که دوباره یادش افتاده چقدر دوست‌داشتنی‌ام.حالا کنار هم هستیم، قوی‌تر از همیشه. عشق واقعاً نیاز به مراقبت داره.

  24. یه مدت طولانی بود که احساس می‌کردم یه نیروی نامرئی داره زندگیمو خراب می‌کنه. هر کاری که می‌کردم، آخرش یه جور گره می‌خورد. هر موقع خوشحال بودم، یه اتفاقی می‌افتاد که همه چیزو خراب کنه. حتی سلامتیم هم تحت تأثیر بود.بالاخره تصمیم گرفتم یه کم تحقیق کنم و دیدم که این نشونه‌های طلسم و انرژی منفی‌یه. برای باطل‌السحر اقدام کردم و همون لحظه‌ای که انجام شد، یه حس سبکی عجیب بهم دست داد. بعد از اون، انگار دنیا داشت باهام مهربون‌تر می‌شد.مشکلات حل شد، کارهام راحت‌تر شد، و از همه مهم‌تر، اون احساس سنگینی که همیشه همراهم بود، از بین رفت. کاش زودتر این کار رو کرده بودم.

  25. سال‌ها بود که دنبال یه شغل خوب می‌گشتم. کلی مهارت داشتم، اما هر دری که می‌زدم، بسته بود. می‌رفتم مصاحبه، قبول می‌شدم، اما یهو یه مشکل پیش میومد. گاهی یه آدم نالایق جای منو می‌گرفت، گاهی پروژه‌ای که روش حساب باز کرده بودم، به هم می‌خورد. یه روز یکی از دوستام که خودش قبلاً شرایط مشابهی داشت، گفت که یه گشایش کار براش انجام شده و بعدش زندگیش تغییر کرده. منم تصمیم گرفتم امتحان کنم. باورم نمی‌شه، ولی انگار واقعاً یه نیروی نامرئی درها رو باز کرد. توی یه بازه‌ی کوتاه چندین فرصت کاری عالی برام پیش اومد، انتخاب داشتم! الان توی یه کاری هستم که همیشه آرزوشو داشتم، بدون هیچ مانعی.

  26. از بچگی به من می‌گفتن که چشم می‌خوری، اما من همیشه بهش می‌خندیدم. تا اینکه یه مدت همه چیز توی زندگیم شروع کرد به خراب شدن. کارم افت کرد، رابطه‌هام یکی‌یکی به مشکل خورد، حتی مریضی‌های عجیب گرفتم که دکترا هم علتشو نمی‌دونستن.یه روز یکی از اقوام بهم گفت که احتمالاً چشم زخم گرفتم. برای دفع چشم زخم اقدام کردم، و اون لحظه‌ای که انجام شد، یه حس سبکی توی وجودم حس کردم. بعد از چند روز، انگار دنیا روی خوشش رو بهم نشون داد. کارم دوباره رونق گرفت، رابطه‌هام بهتر شد، و از همه مهم‌تر، اون حس خستگی و بی‌حوصلگی که همیشه همراهم بود، ناپدید شد. حالا دیگه به چشم زخم ایمان دارم، چون با چشم خودم دیدم که چطور می‌تونه زندگی رو تغییر بده.

  27. یه مدت بود که حس می‌کردم زندگی روی خوششو بهم نشون نمی‌ده. انگار هر جا می‌رفتم، یه حس سنگینی دنبالم بود. کارام پیش نمی‌رفت، آدمایی که دوستشون داشتم، ازم دور می‌شدن، حتی خواب راحت هم نداشتم. هر روز که از خواب بیدار می‌شدم، انگار یه باری روی دوشم بود که نمی‌ذاشت یه روز عادی داشته باشم.یه روز یکی از آشناها که خودش یه تجربه‌ی مشابه داشت، بهم گفت که احتمالاً انرژی‌های منفی دورت جمع شده. به پیشنهادش گوش دادم و برای دفع انرژی منفی اقدام کردم.باورم نمی‌شد که همون شب، اولین بار بعد از مدت‌ها، یه خواب راحت داشتم. روز بعد، یه حس عجیبی داشتم، سبک‌تر، آرام‌تر. کم‌کم دیدم که کارام راحت‌تر پیش می‌ره، آدمای منفی از زندگیم حذف شدن، و یه حس خوشایند دوباره وارد زندگیم شد. حالا می‌دونم که گاهی مشکلات از جایی میاد که اصلاً نمی‌بینیمش.

  28. از بچگی مشکل تمرکز داشتم. هر وقت می‌نشستم که یه چیزی یاد بگیرم، ذهنم هزار جا می‌رفت. امتحانا برام کابوس بود، چون هرچقدر می‌خوندم، چیزی یادم نمی‌موند. این مشکل حتی توی کارمم تاثیر گذاشته بود، چون نمی‌تونستم روی یه موضوع برای مدت طولانی تمرکز کنم.یه روز یه نفر بهم گفت که یه طلسمی برای تقویت حافظه و تمرکز وجود داره. راستش فکر نمی‌کردم جواب بده، ولی انقدر ناامید شده بودم که گفتم امتحانش کنم.بعد از اینکه انجام شد، اوایل فکر می‌کردم تلقینه، ولی کم‌کم دیدم که واقعاً فرق کرده‌ام. وقتی کتابو باز می‌کردم، اطلاعات راحت‌تر توی ذهنم می‌موند. توی جلسات کاری دیگه وسط حرفا حواسم پرت نمی‌شد. توی امتحانا هم حس می‌کردم ذهنم خیلی منظم‌تر و قوی‌تر شده.حالا از اون آدمی که همیشه با تمرکز مشکل داشت، به کسی تبدیل شدم که راحت می‌تونه ساعت‌ها روی یه موضوع کار کنه. یه تغییر واقعی و عجیب بود

  29. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یه روزی این‌جوری دلم بشکنه. رابطه‌ای که فکر می‌کردم قراره همیشه باشه، یه روز بدون هیچ دلیل خاصی تموم شد. هرچقدر تلاش کردم که دلیلشو بفهمم، جواب درستی نگرفتم. حس می‌کردم که هنوز دوسم داره، ولی انگار یه چیزی نمی‌ذاشت برگرده.بعد از مدتها کلنجار رفتن با خودم، یه نفر بهم گفت که شاید یه انرژی منفی بینمون فاصله انداخته. پیشنهاد کرد که یه طلسم بازگشت معشوق انجام بدم. اولش قبول نمی‌کردم، ولی بعد با خودم گفتم چرا امتحان نکنم؟ بعد از انجامش، چند هفته‌ای گذشت و راستش فکر می‌کردم بی‌فایده بوده. ولی یه روز یه پیام ازش اومد، کاملاً غیرمنتظره. دوباره حرف زدنمون شروع شد، انگار یه دیوار بینمون شکسته شده بود. بعد از مدتی، خودش گفت که مدتها بود می‌خواست برگرده، ولی یه چیزی مانعش می‌شد.حالا دوباره کنار همیم، ولی این بار محکم‌تر از قبل. بعضی وقتا یه نیروی نامرئی روی رابطه‌ها تاثیر می‌ذاره، که باید درستش کرد.

  30. سال‌ها بود که همه می‌پرسیدن “چرا ازدواج نمی‌کنی؟” ولی کسی نمی‌دونست که مشکل از دست من خارج بود. نه این‌که نخوام، اما هر وقت یه نفر وارد زندگیم می‌شد، یا بی‌دلیل همه چیز خراب می‌شد یا طرف مقابل یهو منصرف می‌شد. انقدر این اتفاق تکرار شد که باورم شده بود سرنوشتم اینه که تنها بمونم.یه روز یکی از اقوام که خودش همچین شرایطی رو داشت و بعد از یه گشایش بخت زندگیش تغییر کرده بود، پیشنهاد داد که منم امتحان کنم.بعد از انجامش، تغییرات آروم‌آروم شروع شد. اولش حس کردم که انرژی خودم عوض شده، انگار راحت‌تر می‌تونستم با آدمای جدید آشنا بشم. بعدش یه خواستگار جدی برام اومد، و این بار، همه چیز خوب پیش رفت.حالا که دارم اینو می‌نویسم، توی رابطه‌ای هستم که همیشه آرزوشو داشتم. هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم ممکن باشه، اما بعضی گره‌ها نیاز به باز شدن دارن.

  31. مدتها بود که یه حس عجیب داشتم، انگار یه سایه همیشه همراهم بود. شب‌ها خوابای ترسناک می‌دیدم، روزها یه انرژی عجیب توی زندگیم جریان داشت. کارام گره می‌خورد، همیشه خسته بودم، و حس می‌کردم یه چیزی داره از انرژی من کم می‌کنه.تا اینکه یه روز یکی از آشناها بهم گفت که شاید مشکل از همزاد باشه. تا اون موقع چیزی در موردش نشنیده بودم، ولی وقتی علائمشو برام توضیح داد، دیدم همه‌ش برای من صدق می‌کنه.برای دفع همزاد اقدام کردم، و همون لحظه که انجام شد، انگار یه باری از روی دوشم برداشته شد. شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، یه خواب راحت داشتم. فرداش حس کردم انرژی دارم، کارام راحت‌تر پیش می‌ره، اون حس ترس و خستگی از بین رفته.
    حالا دیگه باور دارم که بعضی چیزا واقعاً روی زندگی تاثیر دارن، حتی اگه نبینیمشون

  32. بعد از ماه‌ها تلاش برای پیدا کردن کار، دیگه داشت ناامید می‌شدم. هر جایی می‌رفتم، یا جواب نمی‌دادن یا یکی دیگه رو انتخاب می‌کردن. انگار یه چیزی نمی‌ذاشت که یه شغل خوب نصیبم بشه. یه روز یکی از دوستام که خودش همین مشکل رو داشته، گفت که یه طلسم موفقیت شغلی براش انجام شده و بعدش زندگیش تغییر کرده. گفتم امتحانش کنم، چون دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم. چند هفته بعد، یه پیشنهاد کاری بهم شد که فراتر از چیزی بود که انتظار داشتم. انگار همه‌ی اون درهای بسته یه‌دفعه باز شدن. الان توی یه کاری هستم که عاشقشم و از اون دوران سخت فقط یه خاطره‌ی دور مونده.

  33. از بچگی توی فامیل یه چیزی زمزمه می‌شد: این خانواده یه طلسم قدیمی داره، دختراشون سخت ازدواج می‌کنن. راستش همیشه به این حرفا می‌خندیدم. مگه می‌شه یه چیزی مثل نفرین باعث بشه آدم تنها بمونه؟ اما وقتی به خودم اومدم و دیدم که چطور یکی‌یکی تمام موقعیت‌های خوب زندگیم از بین رفت، این فکر توی ذهنم ریشه کرد.چند سال گذشت و من هنوز تنها بودم. هر وقت یه خواستگار خوب پیدا می‌شد، یه چیزی بی‌دلیل خراب می‌شد. یا خانواده‌ش مخالفت می‌کردن، یا یهو منصرف می‌شد، یا بدون هیچ توضیحی غیبش می‌زد. انقدر این اتفاق افتاد که حس می‌کردم یه نیروی نامرئی داره همه چیزو خراب می‌کنه.یه روز که دیگه واقعاً ناامید شده بودم، مادر بزرگم بهم گفت: باید این طلسمو بشکنی. راستش هنوز هم ته دلم باور نداشتم، اما اون اصرار کرد که یه گشایش بخت انجام بدم. گفتم امتحانش کنم، دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.اون شب که انجام شد، یه حس عجیبی بهم دست داد. انگار یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شد. اما اصل ماجرا بعد از اون شروع شد. فقط چند هفته بعد، یه نفر وارد زندگیم شد. این بار نه خبری از مخالفت بود، نه بهانه‌های بی‌دلیل. انگار بالاخره اون گره لعنتی باز شده بود.حالا که کنار کسی هستم که همیشه منتظرش بودم، می‌دونم که بعضی وقتا، بعضی چیزا واقعاً وجود دارن، حتی اگه باورشون نکنیم.

  34. اون شب رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. تنها توی اتاق نشسته بودم، یه احساس سنگینی روی سینه‌م بود که هیچ جوره نمی‌تونستم ازش خلاص بشم. از وقتی یادم میومد، زندگیم یه مسیر عادی نداشت. هر بار که یه قدم جلو می‌رفتم، یه چیزی منو ده قدم عقب می‌کشید. انگار توی یه باتلاق نامرئی گیر افتاده بودم.یه شب، وقتی که داشتم توی آینه به خودم نگاه می‌کردم، حس کردم یه چیز عجیبه. تصویرم توی آینه فرق داشت، انگار یه سایه‌ی سیاه پشت سرم بود. تپش قلبم رفت بالا، عقب کشیدم، اما تصویر همون‌طور باقی موند. اون لحظه فهمیدم که یه چیزی اینجا درست نیست.به یکی از دوستام که اطلاعاتی توی این زمینه داشت، زنگ زدم. گفت که احتمالاً یه طلسم قدیمی روی زندگیم افتاده. بهم پیشنهاد کرد که یه باطل‌السحر انجام بدم. راستش اولش ترسیده بودم، ولی ته دلم یه چیزی می‌گفت که باید این کارو انجام بدم.وقتی انجام شد، حس کردم یه موج گرما از توی بدنم گذشت. انگار یه چیزی که سال‌ها به من چسبیده بود، یهو جدا شد. همون شب، برای اولین بار بعد از مدت‌ها، کابوس ندیدم. بعد از اون، زندگیم تغییر کرد.
    چیزایی که قبلاً ناممکن بودن، شدنی شدن. انگار اون باتلاق نامرئی خشک شد و من بالاخره تونستم راه برم.

  35. پدرم یه آدم زحمتکش بود. صبح تا شب کار می‌کرد، ولی هر چی درمی‌آورد، انگار آب می‌شد و ناپدید می‌شد. همیشه می‌گفت که ما یه طلسم بدبیاری داریم. من باور نمی‌کردم. فکر می‌کردم مشکل از بخت و اقباله، از شانس بدمونه. اما بعد از مدتی، وقتی دیدم هر چقدر بیشتر تلاش می‌کنیم، کمتر داریم، روز به روز حس کردم که یه چیزی این وسط عجیبه.یه شب، مادرم بهم گفت که این وضعیت غیرطبیعیه. از یه آشنا شنیده بود که شاید طلسمی روی ما باشه که اجازه نمی‌ده پول توی خونمون بمونه. با اکراه قبول کردم که یه طلسم ثروت انجام بشه.چند روز بعد، یه اتفاق عجیب افتاد. پدرم یه پیشنهاد کاری گرفت که هیچ‌وقت فکرشو نمی‌کردیم. بعدش، یه پولی که مدت‌ها طلب داشت، بی‌دلیل برگشت. اوضاع تغییر کرد. پول دیگه مثل قبل از بین نمی‌رفت، یه حس آرامش عجیبی توی خونمون پیچید.
    از اون روز، دیگه باور دارم که گاهی مشکلات فقط تلاش بیشتر نمی‌خوان، یه چیز عمیق‌تر پشتشونه.

  36. سال‌ها مجرد بودم و هر کاری می‌کردم، انگار بخت من بسته بود. خواستگار می‌آمد و می‌رفت، اما هیچ کدام به نتیجه نمی‌رسید. خانواده‌ام نگران بودند و من هم کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم. تا اینکه یکی از دوستانم پیشنهاد داد طلسم بخت گشایی رو امتحان کنم. با شک و تردید این کار رو انجام دادم، اما بعد از مدت کوتاهی، تغییری عجیب توی زندگیم احساس کردم. کم‌کم موقعیت‌های ازدواج خوبی برام پیش اومد و بعد از مدتی، با مردی آشنا شدم که دقیقاً همونی بود که همیشه آرزوش رو داشتم. این طلسم مسیر زندگی من رو عوض کرد.

  37. سال‌ها احساس می‌کردم که در زندگی‌ام چیزی اشتباهه. همیشه سردرگم و ناآرام بودم، انگار یک نیروی نادیدنی مانع پیشرفتم می‌شد. شب‌ها خواب‌های عجیب می‌دیدم و انگار کسی در کنارم بود که باعث ترس و اضطرابم می‌شد. بعد از مشورت با یک دوست، طلسم دفع همزاد رو امتحان کردم. باورنکردنی بود! بعد از انجام طلسم، انگار یک وزنه‌ی سنگین از روی شونه‌هام برداشته شد. آرامش واقعی رو پیدا کردم و زندگی‌ام روی روال افتاد.

  38. چند سال پیش به یکی از آشناها مبلغ زیادی قرض دادم، اما وقتی وقت پس دادن رسید، انگار ناپدید شد! هر بار که سراغش می‌رفتم، بهانه می‌آورد و قول‌های توخالی می‌داد. کم‌کم داشتم ناامید می‌شدم تا اینکه درباره‌ی طلسم گرفتن طلب شنیدم. تصمیم گرفتم امتحان کنم. باورم نمی‌شه! چند روز بعد، اون شخص خودش باهام تماس گرفت و تمام بدهی‌اش رو پس داد. این طلسم واقعاً معجزه کرد

  39. چند سال درگیر یک پرونده‌ی حقوقی بودم. همه می‌گفتن حق با منه، اما هر بار که به نتیجه نزدیک می‌شدم، یه مانع جدید پیش می‌اومد. احساس می‌کردم که دست‌هایی در کاره که نمی‌ذاره من به حقم برسم. وقتی از طلسم گرفتن حق شنیدم، با تردید انجامش دادم. اما چند هفته بعد، ناگهان همه چیز تغییر کرد! پرونده‌ام به نفع من بسته شد و حقم رو کامل گرفتم. این طلسم واقعاً تاثیرگذار بود.

  40. یه حس همیشه همراهم بود، انگار یه کسی کنارمه، ولی وقتی برمی‌گشتم، کسی نبود. شب‌ها خوابای عجیب می‌دیدم، حس می‌کردم یکی توی گوشم زمزمه می‌کنه، اما وقتی بیدار می‌شدم، هیچ‌کس نبود.روزها می‌گذشت و حالم بدتر می‌شد. خوابم کم شده بود، بدنم بی‌دلیل درد می‌کرد، انگار یه چیزی از انرژیم می‌دزدید. تا اینکه یه روز یه نفر بهم گفت که شاید همزاد دارم.اولش نفهمیدم یعنی چی، ولی وقتی گفت که این موجودات بعضی وقتا توی زندگی آدم می‌مونن و باعث خستگی و بی‌حالی می‌شن، فهمیدم که دقیقاً همون چیزیه که همیشه حس می‌کردم. تصمیم گرفتم برای دفع همزاد اقدام کنم.لحظه‌ای که انجام شد، یه لرزش توی بدنم حس کردم. انگار یه چیزی از وجودم کنده شد. بعد از اون، خواب‌هام آروم شد، بدنم سبک شد، دیگه اون زمزمه‌های عجیب رو نمی‌شنیدم.از اون روز به بعد، انگار یه نفر که همیشه پشت سرم بود، ناپدید شد.

  41. چند سال درگیر یک پرونده‌ی حقوقی بودم. همه می‌گفتن حق با منه، اما هر بار که به نتیجه نزدیک می‌شدم، یه مانع جدید پیش می‌اومد. احساس می‌کردم که دست‌هایی در کاره که نمی‌ذاره من به حقم برسم. وقتی از طلسم گرفتن حق شنیدم، با تردید انجامش دادم. اما چند هفته بعد، ناگهان همه چیز تغییر کرد! پرونده‌ام به نفع من بسته شد و حقم رو کامل گرفتم. این طلسم واقعاً تاثیرگذار بود……

  42. هیچ‌وقت توی زندگی آدم خوش‌شانسی نبودم. هر کاری می‌کردم، یه چیزی خراب می‌شد. انگار همیشه توی لحظه‌ی آخر، یه مانع نامرئی جلو روم سبز می‌شد. یه بار یه شغل خوب پیدا کردم، اما یهو پست مورد نظرم حذف شد. یه بار نزدیک بود توی مسابقه‌ای برنده بشم، ولی به طرز عجیبی یه اشتباه کوچیک باعث شد ببازم.
    بالاخره یه روز، یه دوستی که خودش این مسیر رو رفته بود، بهم گفت که یه طلسم موفقیت انجام بدم. راستش باورم نمی‌شد که همچین چیزی جواب بده، ولی دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.بعد از انجامش، انگار همه چیز تغییر کرد. اولین باری که مصاحبه‌ی کاری رفتم، همون‌جا استخدام شدم. بعدش یه موقعیت سرمایه‌گذاری عالی پیدا کردم که یه مدت بعد سود کلانی بهم رسوند.انگار اون طلسم نامرئی که همیشه جلو راهم بود، یه‌شبه نابود شد. حالا هر روز، وقتی به گذشته فکر می‌کنم، می‌فهمم که گاهی موفقیت فقط به تلاش بستگی نداره، یه نیروی دیگه هم هست که باید هموارش کنی.

  43. مدت‌ها بود که توی خانواده‌ام می‌گفتن بخت من بسته شده. هر خواستگاری که می‌اومد، یا خودش بی‌دلیل پشیمون می‌شد یا مشکلی پیش می‌اومد که همه چیز خراب می‌شد. کم‌کم داشتم به این باور می‌رسیدم که شاید سرنوشت من اینه که تنها بمونم. اما یکی از اقوام بهم پیشنهاد داد که طلسم بخت گشایی رو امتحان کنم. راستش اولش شک داشتم، اما بعد از انجام طلسم، انگار یه در جدید توی زندگیم باز شد. بعد از مدت کوتاهی، خواستگاری پیدا شد که همه چیز بینمون خیلی خوب پیش رفت و حالا خوشبختانه زندگی مشترکم رو شروع کردم.

  44. از همون بچگی احساس می‌کردم که یه سایه همیشه دنبالمه. وقتی تنها توی خونه بودم، حس می‌کردم کسی کنارمه، وقتی توی آینه نگاه می‌کردم، انگار چیزی توی انعکاس وجود داشت که با واقعیت فرق داشت. اما هیچ‌وقت بهش توجه نمی‌کردم، تا وقتی که همه چیز جدی شد.

    از وقتی ۲۳ ساله شدم، کابوس‌های شبانه به سراغم اومد. توی خواب همیشه یه زن با لباس سیاه رو می‌دیدم که با صدای عجیبی اسمم رو صدا می‌زد. هر بار که از خواب بیدار می‌شدم، بدنم سرد بود و احساس خفگی داشتم. اوایل فکر می‌کردم که فقط خواب‌های بدی هستن، اما وقتی چیزهای عجیب‌تری اتفاق افتاد، دیگه نتونستم این موضوع رو نادیده بگیرم.

    شروع کردم به تحقیق درباره‌ی این اتفاقات، تا اینکه فهمیدم چیزی به نام “همزاد” وجود داره. کسایی که دچار همزاد می‌شن، معمولاً نشونه‌هایی مثل ترس‌های ناگهانی، احساس حضور یه فرد نامرئی، و حتی مشکلات عجیب در زندگی‌شون دارن. با هر کسی که حرف می‌زدم، می‌گفتن که این موضوع فقط توهمه، اما من مطمئن بودم که یه چیز واقعی داره اتفاق می‌افته.

    یک روز، یه دوست قدیمی که به این چیزها اعتقاد داشت، بهم پیشنهاد داد که طلسم دفع همزاد رو انجام بدم. راستش، اوایل نمی‌خواستم قبول کنم. اما دیگه تحمل نداشتم. با راهنمایی اون، طلسم رو انجام دادم و همون شب، برای اولین بار توی چند سال گذشته، بدون کابوس خوابیدم.
    بعد از اون، همه چیز تغییر کرد. احساس سبکی و آرامش کردم. انگار یه بار سنگین از روی شونه‌هام برداشته شده بود. حتی اطرافیانم هم متوجه شدن که دیگه اون حالت‌های ترس و اضطراب رو ندارم. دیگه خبری از سایه‌ها، زمزمه‌ها و خواب‌های وحشتناک نبود.
    الان که به اون روزها فکر می‌کنم، نمی‌تونم باور کنم که چقدر زندگی‌ام تغییر کرده. این طلسم واقعاً باعث شد که از شر چیزی که سال‌ها داشت من رو عذاب می‌داد، خلاص بشم.

  45. مدت‌ها بود که می‌خواستم یه خونه‌ای که داشتم رو بفروشم، ولی هر بار یه مشکلی پیش می‌اومد و معامله بهم می‌خورد. یکی از دوستانم که توی کار املاک بود، پیشنهاد داد که طلسم فروش ملک رو امتحان کنم. بعد از انجام این طلسم، خیلی سریع مشتری پیدا شد و خونه‌ام رو به قیمت خوبی فروختم.

  46. همه چیز یه دفعه خراب شد. رابطه‌ای که چند سال براش جنگیده بودم، یهو از هم پاشید. نه دعوای خاصی بود، نه خیانتی، فقط انگار یه چیزی نمی‌ذاشت که کنار هم بمونیم. بعد از رفتنش، هر راهی رو امتحان کردم که برگرده، اما فایده‌ای نداشت. پیام می‌دادم، جواب نمی‌داد. می‌خواستم یه فرصت دیگه بگیرم، اما انگار تموم شده بود.یه روز که دیگه امیدی نداشتم، یکی از دوستام گفت که شاید مشکل یه چیز دیگه‌ست، شاید نیرویی هست که نمی‌ذاره اون برگرده. پیشنهاد کرد احضار معشوق انجام بدم. اولش خندیدم، اما بعد با خودم گفتم که چیزی برای از دست دادن ندارم.بعد از انجامش، چند روزی گذشت و هیچی نشد. فکر کردم که دیگه واقعاً بی‌فایده بوده، اما درست وقتی که ناامید شده بودم، یهو یه پیام ازش اومد. حرف زدیم، کم‌کم دوباره نزدیک شدیم. خودش گفت که مدتها بود می‌خواست برگرده، ولی یه چیزی نمی‌ذاشت. حالا که کنارشم، حس می‌کنم که بعضی وقتا دنیا یه جورایی به نفع ما می‌چرخه، فقط باید مسیر درست رو پیدا کنیم.

  47. چند سال بود که توی کارم پیشرفت نمی‌کردم. هر بار که یه فرصت خوب پیش می‌اومد، یا یکی دیگه جای منو می‌گرفت یا یه مشکل عجیب پیش می‌اومد و همه چیز خراب می‌شد. انگار یه سد نامرئی جلو راهم بود. یکی از دوستام که به این چیزا اعتقاد داشت، پیشنهاد داد طلسم گشایش کار رو امتحان کنم. راستش اولش شک داشتم، ولی از سر ناچاری انجامش دادم. چند هفته نگذشته بود که یه پیشنهاد کاری عالی بهم شد، با حقوقی که همیشه آرزوشو داشتم. باورم نمی‌شد این همه تغییر فقط توی این مدت کوتاه اتفاق افتاده باشه

  48. یه خواستگار خوب داشتم که همه چیز بینمون عالی بود، ولی درست لحظه‌ای که قرار بود جدی بشه، یه مشکل عجیب پیش می‌اومد و کار به هم می‌خورد. انگار یه طلسم نادیدنی نمی‌ذاشت ازدواج کنم. با ناامیدی کامل، یه آشنا بهم پیشنهاد کرد که طلسم بخت‌گشایی رو انجام بدم. هیچ امیدی نداشتم، ولی گفتم ضرری نداره. چند هفته بعد، یه خواستگار دیگه پیدا شد که خیلی بهتر از قبلی‌ها بود. این بار هیچ مانعی بینمون نبود و به لطف خدا و این طلسم، الان زندگی مشترکم رو شروع کردم.

  49. یه مدت بود که دائم احساس خستگی و بی‌انرژی بودن می‌کردم. انگار هیچ چیز توی زندگیم خوب پیش نمی‌رفت و مدام اتفاقات بد پشت سر هم می‌افتاد. کم‌کم حس کردم شاید یه مشکل ماورایی وجود داره. به پیشنهاد یکی از اقوام، طلسم دفع نحسی و همزاد رو انجام دادم. بعد از اون، نه تنها حال جسمی و روحی‌ام بهتر شد، بلکه مشکلات زندگی‌ام هم کم‌کم حل شد.

  50. یه مدت بود که خواب‌های عجیب می‌دیدم و مدام حس می‌کردم یه چیزی توی خونه هست. حتی وسایل خود‌به‌خود جابجا می‌شدن و سایه‌هایی می‌دیدم که واقعاً ترسناک بودن. این اتفاقا کم‌کم روی زندگیم تأثیر گذاشت و شب‌ها نمی‌تونستم بخوابم. با ترس و تردید طلسم دفع موجودات ماورایی رو انجام دادم. بعد از اون، خونه کاملاً آروم شد و دیگه هیچ اتفاق عجیبی برام نیفتاد.

  51. از وقتی یادم میاد، همیشه توی زندگی مالی‌ام مشکل داشتم. هر چقدر کار می‌کردم، یا حقوقم کم بود یا یه خرج ناگهانی باعث می‌شد همه پولم بره. انگار یه نیروی نامرئی نمی‌ذاشت که روی پول جمع کردن تمرکز کنم. یکی از همکارام که شرایط مشابهی داشت، بهم پیشنهاد داد که طلسم گشایش رزق و روزی رو امتحان کنم. اولش فکر کردم الکیه، ولی هیچ چیزی برای از دست دادن نداشتم. بعد از انجام طلسم، تغییرات کم‌کم شروع شد. حقوقم بیشتر شد، فرصت‌های مالی جدید برام پیش اومد، و حتی تونستم یه پس‌انداز درست‌حسابی جمع کنم.

  52. چند ماه بود که یه سند خیلی مهم توی خونه گم شده بود. تمام جاهایی که ممکن بود پیداش کنم رو زیر و رو کردم، ولی خبری ازش نبود. کارم به جایی رسید که داشتم خودم رو سرزنش می‌کردم که چرا حواسم به همچین چیز مهمی نبوده. یکی از دوستان نزدیکم گفت که طلسم کشف گمشده رو انجام بدم. به نظر عجیب می‌اومد، ولی گفتم یه امتحانی بکنم. جالبه که همون روز، بدون اینکه دلیل خاصی داشته باشم، رفتم یه جایی رو که چند بار قبلاً گشته بودم، دوباره نگاه کردم و سند دقیقاً همونجا بود

  53. یه مدت بود که مدام کابوس‌های عجیب و غریب می‌دیدم. حس می‌کردم یه چیزی یا یه کسی داره اذیتم می‌کنه. حتی شب‌ها صداهای عجیبی می‌شنیدم و سایه‌های نامفهومی می‌دیدم. کم‌کم این وضعیت باعث شد تمرکزم رو از دست بدم و حتی توی کار و زندگیم هم تأثیر منفی بذاره. یکی از اقوامم که اطلاعاتی در این زمینه داشت، گفت که شاید همزاد یا انرژی منفی داره روی من تأثیر می‌ذاره. پیشنهاد کرد که طلسم دفع همزاد و انرژی منفی رو انجام بدم. بعد از اون، نه تنها خواب‌هام عادی شد، بلکه احساس سبکی و آرامش پیدا کردم.

  54. من همیشه آدم خوش‌شانسی نبودم، ولی دیگه این حجم از بدشانسی غیرطبیعی بود. هر کاری می‌کردم، نتیجه معکوس می‌داد. یه مدت اینقدر اوضاع بد بود که حتی نزدیکانم هم بهم گفتن که شاید مشکلی از نظر انرژی‌های منفی دارم. به پیشنهاد یکی از دوستان، طلسم رفع بدشانسی رو انجام دادم. چیزی که جالب بود این بود که درست بعد از اون، زندگی‌ام شروع به تغییر کرد. کارهام بهتر پیش می‌رفت و احساس می‌کردم که یه سد نامرئی از سر راهم برداشته شده.

  55. همیشه یه آدم سرزنده و پر از انرژی بودم. هر جا می‌رفتم، همه می‌گفتن چقدر خوش‌شانس و موفقم. اما کم‌کم زندگیم تغییر کرد. یهو مشکلات یکی بعد از دیگری سرم خراب شد. ماشینم بی‌دلیل خراب شد، کارم افتضاح شد، رابطه‌م به هم خورد، حتی یه بار بی‌دلیل زمین خوردم و دستم شکست.انگار همه چیز یهو علیه من شد. نمی‌دونستم چرا، تا اینکه یه نفر بهم گفت شاید چشم زخم گرفته باشی. راستش اولش باور نکردم، ولی وقتی دیدم که این همه اتفاق بد بدون هیچ دلیل خاصی افتاده، حس کردم شاید یه حقیقتی توش باشه.برای دفع چشم زخم اقدام کردم. همون لحظه که انجام شد، انگار یه چیزی توی وجودم سبک شد. فرداش حس کردم که همه چیز آروم‌تر شده، انگار اون موج بدبختی از بین رفته. از اون روز به بعد، کم‌کم اوضاع زندگیم برگشت به حالت عادی.حالا دیگه هر وقت کسی زیادی ازم تعریف می‌کنه، یه چیزی می‌گم که چشم نخورم. بعضی چیزا واقعاً وجود دارن، حتی اگه نبینیمشون.

  56. از وقتی که یادم میاد، هر بار که می‌خواستم یه تصمیم بزرگ بگیرم، همه چیز خراب می‌شد. مثلاً یه بار که یه فرصت مهاجرت عالی داشتم، توی لحظه آخر مشکل مالی پیش اومد. یا یه بار دیگه که کارم داشت خوب پیش می‌رفت، یه اختلاف ناگهانی باعث شد که همه چیز از بین بره. یکی از دوستانم بهم گفت که طلسم گره‌گشایی رو انجام بدم. گفتم خب امتحانش که ضرری نداره. بعد از انجامش، اوضاع زندگیم تغییر کرد. کارم پیشرفت کرد، یه موقعیت جدید پیدا کردم، و بالاخره تونستم تصمیم‌های مهم زندگی‌ام رو عملی کنم.

  57. همیشه توی لاتاری شرکت می‌کردم، ولی هیچ‌وقت چیزی نبرده بودم. هر بار که نتایج اعلام می‌شد، با خودم می‌گفتم که این دیگه آخرین باره. اما باز هم یه وسوسه‌ای توی دلم می‌گفت یه بار دیگه امتحان کن.یه شب یه مطلبی درباره‌ی طلسم شانس خوندم. گفتم امتحانش کنم، شاید واقعا تأثیر داشته باشه. طلسمو انجام دادم و بعدش مثل همیشه یه بلیت لاتاری خریدم، اما این بار یه حسی ته دلم بود که انگار قراره یه چیز متفاوت اتفاق بیفته. چند روز بعد، وقتی نتایج اعلام شد، باورم نمی‌شد. برای اولین بار توی زندگیم یه مبلغ درست و حسابی برده بودم. نه این‌که میلیونر شده باشم، ولی یه پولی که مدت‌ها لازم داشتم، یهویی توی دستم اومد.حالا هر وقت به اون شب فکر می‌کنم، با خودم می‌گم که شاید واقعاً یه چیزی وجود داشته باشه که بعضیا رو خوش‌شانس‌تر می‌کنه.

  58. چند سال بود که دنبال ازدواج بودم، ولی هر بار که یه خواستگار مناسب پیدا می‌شد، یه مشکلی پیش می‌اومد که باعث می‌شد رابطه به نتیجه نرسه. بعضی وقتا خواستگار ناپدید می‌شد، بعضی وقتا خانواده‌ها مشکل پیدا می‌کردن، و خلاصه همیشه یه اتفاق عجیب می‌افتاد. یه روز یکی از دوستام گفت که شاید بخت من بسته شده باشه و پیشنهاد داد که طلسم بخت‌گشایی رو امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، انگار درهای جدیدی توی زندگیم باز شد. چند ماه بعد، یه نفر رو ملاقات کردم که از همه نظر باهام سازگار بود و این بار هیچ مانعی بینمون نبود.

  59. یه مغازه داشتم که هیچ‌وقت فروش خوبی نداشت. حتی وقتی تخفیف‌های عالی می‌ذاشتم یا تبلیغ می‌کردم، باز هم مشتری زیادی نداشتم. احساس می‌کردم که یه چیزی جلو فروش رو گرفته. یکی از اقوام که خودش قبلاً تجربه مشابهی داشت، بهم گفت که طلسم فروش و رونق کسب‌وکار رو امتحان کنم. بعد از انجامش، کم‌کم مشتری‌ها بیشتر شدن و درآمدم بالا رفت. حتی مشتری‌های جدیدی که هیچ وقت نمی‌شناختم هم از راه رسیدن.

  60. مدتی بود که یه بیماری داشتم که هیچ دکتری نتونسته بود دلیل اصلیش رو پیدا کنه. آزمایش‌ها چیزی نشون نمی‌دادن، ولی حالم اصلاً خوب نبود. این وضعیت باعث شده بود که حتی کارهای روزمره‌ام رو به‌سختی انجام بدم. یکی از نزدیکانم که توی این مسائل وارد بود، گفت که ممکنه بیماری‌ام یه علت ماورایی داشته باشه و پیشنهاد کرد که طلسم درمان بیماری رو انجام بدم. بعد از انجام طلسم، آروم‌آروم نشونه‌های بیماری کمتر شدن و بعد از چند ماه احساس کردم که کاملاً خوب شدم.

  61. چند سال بود که توی کارم به در بسته می‌خوردم. هر جا می‌رفتم، یه مانع عجیب سر راهم بود. هر چقدر بیشتر تلاش می‌کردم، انگار کمتر نتیجه می‌گرفتم. یه مدتی فکر می‌کردم مشکل از خودمه، ولی وقتی دیدم هر کسی که باهام کار می‌کنه هم دچار مشکل می‌شه، فهمیدم یه چیز دیگه این وسطه. یه آشنای قدیمی که حالا وضعش خیلی خوب شده بود، بهم گفت که یه گشایش کار انجام داده و بعد از اون همه چیز براش تغییر کرده. گفتم امتحان کنم، چون دیگه از این وضعیت خسته شده بودم.بعد از انجامش، اوایل چیزی حس نکردم، ولی کم‌کم انگار چرخ زندگی شروع کرد به چرخیدن. یه پیشنهاد کاری جدید گرفتم، یه پروژه‌ای که فکر می‌کردم کنسل شده، دوباره راه افتاد. یه‌دفعه همه چیز جور شد، انگار اون قفل نامرئی که همیشه جلو روم بود، باز شده بود. الان که کارم به بهترین حالتش رسیده، به این فکر می‌کنم که گاهی فقط باید راه درستو پیدا کنی، بقیه چیزا خودش جور می‌شه.

  62. چند ماه بود که یه نفر بهم بدهکار بود و هر بار که سراغ پولم می‌رفتم، یه بهونه جدید می‌آورد. دیگه داشتم از پس گرفتنش ناامید می‌شدم. یکی از دوستام که قبلاً تجربه مشابهی داشت، گفت که طلسم گرفتن طلب رو امتحان کنم. باورم نمی‌شد، ولی چند روز بعد، اون شخص خودش زنگ زد و گفت که می‌خواد بدهیش رو صاف کنه. انگار یه نیرویی باعث شده بود که بالاخره احساس مسئولیت کنه

  63. مدتی بود که احساس سنگینی و خستگی مداوم داشتم. انگار یه چیزی از درون، انرژی منو تخلیه می‌کرد. خواب‌های عجیبی می‌دیدم و حس می‌کردم یه نیروی منفی اطرافمه. یکی از آشناها گفت که ممکنه همزاد داشته باشم و بهتره طلسم دفع همزاد رو انجام بدم. بعد از انجام این طلسم، خواب‌هام بهتر شد، انرژی‌ام برگشت و حس سبکی عجیبی پیدا کردم

  64. مدت‌ها بود که درگیر مشکلات مالی و بدهی‌های مختلف بودم. هرچقدر که سعی می‌کردم اوضاع رو سامان بدم، باز هم به نتیجه نمی‌رسیدم. این شرایط باعث شده بود که احساس کنم هیچ راهی برای فرار از این وضعیت وجود نداره. یکی از دوستانم بهم گفت که شاید طلسم گشایش رزق و روزی بتونه کمکم کنه. با خودم گفتم شاید یه امتحان کردن ضرری نداشته باشه. بعد از انجام این طلسم، کم‌کم اتفاقات خوبی شروع شد. درآمدم بهتر شد، بدهی‌ها حل شدن و حتی شغلی پیدا کردم که خیلی بیشتر از قبل به من پول می‌داد. زندگی‌ام به طرز عجیبی تغییر کرد و دیگه هیچ وقت احساس نکردم که گرفتارم.

  65. مدتها بود که خونه‌مون یه حس عجیب داشت. هر شب کابوس می‌دیدم، همیشه یه سایه‌ی سیاه توی خوابم بود که نمی‌ذاشت راحت باشم. پدر و مادرم هم دائم مریض می‌شدن، کارهای خونه همیشه به مشکل می‌خورد. یه روز که دیگه طاقت نداشتم، با یه نفر که توی این مسائل وارد بود، صحبت کردم. وقتی همه‌ی نشونه‌ها رو براش گفتم، جوابش یه جمله بود: روی خونه‌تون یه سحری هست که باید باطل بشه.تصمیم گرفتیم که باطل‌السحر انجام بدیم. لحظه‌ای که انجام شد، یه حس سنگینی از خونه بیرون رفت. انگار یه نیروی نامرئی که همیشه توی خونه بود، یهو ناپدید شد. از اون شب به بعد، دیگه نه کابوس دیدم، نه اون حس سنگینی برگشت. کارا درست شد، حال پدر و مادرم بهتر شد. اون موقع فهمیدم که گاهی مشکل، یه چیزیه که نمی‌بینیش، ولی حسش می‌کنی.

  66. سال‌ها بود که تنها بودم. هر رابطه‌ای که شروع می‌کردم، یهو از بین می‌رفت. بعضیا می‌گفتن که هنوز آماده‌ی عشق واقعی نیستم، ولی من می‌دونستم که مشکل یه چیز دیگه‌ست. انگار هیچ‌کس توی زندگیم دووم نمی‌آورد.یه شب، توی اینترنت داشتم در مورد عشق و انرژی‌های مختلف می‌خوندم که به طلسم عشق برخوردم. اولش فکر می‌کردم یه چیز الکیه، اما وقتی داستان‌های واقعی بقیه رو خوندم، یه حسی بهم گفت امتحانش کنم.بعد از انجامش، اولش چیزی حس نکردم. اما چند هفته بعد، یه نفر وارد زندگیم شد که انگار از قبل برای من ساخته شده بود. همه چیز راحت و بی‌دردسر پیش رفت، انگار این بار قراره یه رابطه‌ی واقعی داشته باشم.حالا که باهاش توی یه رابطه‌ی محکم هستم، به این فکر می‌کنم که شاید گاهی سرنوشت نیاز به یه تلنگر داره تا تغییر کنه.

  67. ازدواج برای من همیشه یه آرزو بود، اما هر وقت که به کسی علاقه‌مند می‌شدم، یا اون فرد شرایطش جور نمی‌شد یا من به دلایلی نمی‌تونستم باهاش ادامه بدم. این وضعیت باعث شده بود که دیگه به عشق واقعی ایمان نداشته باشم. یکی از آشناهای نزدیکم به من گفت که شاید بخت من بسته باشه و پیشنهاد داد که طلسم بخت‌گشایی انجام بدم. راستش اولش شک داشتم، ولی وقتی هیچ راه دیگه‌ای نداشتم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. حدود دو ماه بعد، با یه فرد آشنا شدم که دقیقاً همون ویژگی‌هایی که همیشه دنبال‌شون بودم رو داشت. حالا ازدواج کردیم و زندگی‌ام پر از آرامش شده.

  68. چند سال بود که یه مغازه داشتم و هرچقدر که تلاش می‌کردم، فروش خوبی نداشتم. حتی وقتی بهترین تخفیف‌ها رو می‌دادم و تبلیغات گسترده‌ای می‌کردم، باز هم مشتری‌ها نمی‌اومدن. این وضعیت باعث شده بود که روحیه‌ام پایین بیاد و ناامید بشم. یه روز یکی از دوستانم بهم گفت که طلسم فروش و رونق کسب‌وکار رو امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، اوضاع به‌طرز عجیبی تغییر کرد. مشتری‌ها کم‌کم بیشتر شدن و درآمدم به طور چشمگیری بالا رفت. حالا نه تنها مغازه‌ام پربازدید شده، بلکه حتی مشتری‌های جدید از راه رسیدن.

  69. چند ماه بود که یه سند خیلی مهم گم شده بود و من هیچ‌طور نمی‌تونستم پیداش کنم. تمام خونه رو گشتم، اما هیچ خبری ازش نبود. به شدت نگران بودم، چون این سند خیلی برای من حیاتی بود. یکی از دوستام بهم گفت که طلسم کشف گمشده رو امتحان کنم. به نظر عجیب می‌اومد، ولی به امید اینکه شاید کمک کنه، انجامش دادم. جالب اینجا بود که بعد از انجام طلسم، بی‌هیچ توضیح خاصی، دوباره به ذهنم رسید که یک جعبه خاص رو دوباره بررسی کنم. وقتی رفتم، سند دقیقاً همون‌جا بود! انگار یه نیروی نامرئی کمک کرده بود که پیدا بشه.

  70. تو زندگیم همیشه از نظر مالی دچار مشکلاتی بودم. هر چقدر که تلاش می‌کردم، هیچ وقت نتونستم به اون سطحی از درآمدی که می‌خواستم برسم. یکی از دوستانم که توی این زمینه خیلی خبره بود، بهم پیشنهاد داد که طلسم گشایش شغلی و رزق و روزی رو امتحان کنم. منم چون هیچ راه دیگه‌ای نداشتم، قبول کردم. به طرز عجیبی، بعد از انجام طلسم، یه شغل جدید پیدا کردم که نه تنها درآمدم بیشتر شد، بلکه از کارم خیلی راضی‌تر شدم و به طور کلی حس بهتری پیدا کردم. انگار زندگی دوباره به سمت خوبی پیش می‌ره.

  71. برای من همیشه موضوع بخت و محبت یه معما بود. هیچ وقت نتونستم رابطه‌ای پایدار پیدا کنم. به محض اینکه یه نفر رو پیدا می‌کردم که بهش علاقه داشتم، همه چیز به هم می‌ریخت. یه روز به پیشنهاد یکی از دوستام، تصمیم گرفتم طلسم محبت و گشایش بخت رو امتحان کنم. از اون روز به بعد، یه نفر جدید وارد زندگیم شد که خیلی بیشتر از هر کسی که قبلاً باهاش ارتباط داشتم، مناسب بود. حالا ما با هم در حال ساختن آینده‌ای پر از آرامش و محبت هستیم.

  72. یه مدت طولانی بود که درگیر مشکلات مالی شدم. درامدم کم شده بود، هزینه‌ها زیاد شده بودن و هر روز نگرانی بیشتری در مورد آینده داشتم. یکی از آشناها گفت که شاید طلسم گشایش رزق و روزی می‌تونه کمک کنه. با خودم گفتم امتحانش که ضرری نداره. بعد از انجام طلسم، به طرز معجزه‌آسا درامدم بیشتر شد و اتفاقات خوبی برایم افتاد. حالا حتی دیگه نگرانی بابت مسائل مالی ندارم و همه چیز روی روال شده

  73. چند سال بود که برای مهاجرت به خارج از کشور تلاش می‌کردم. تمام مدارک لازم رو آماده کرده بودم و مراحل رو یکی یکی طی می‌کردم، اما همیشه یه مشکل پیش میومد که نمی‌تونستم برم. یکی از آشناها بهم گفت که ممکنه طلسم گشایش مسیر مهاجرت به من کمک کنه. چون دیگه هیچ راهی برام نمونده بود، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، به‌طرز عجیبی همه چیز تغییر کرد و در عرض یک ماه ویزای من تایید شد و تونستم به کشور مدنظرم برم.

  74. چند وقت پیش متوجه شدم که یه بیماری سخت دارم که هیچ پزشک و درمانی نتونسته به من کمک کنه. هر روز بدتر می‌شدم و امیدواریم کم کم از دست می‌رفت. یکی از آشناها بهم پیشنهاد داد که طلسم درمان بیماری انجام بدم. با اینکه شک داشتم، اما هیچ راهی جز امتحان کردن نداشتم. بعد از انجام طلسم، به تدریج حال من بهتر شد و به شدت احساس سبکی و سلامتی کردم. الان هیچ اثری از بیماری در بدنم باقی نمانده و هیچ‌وقت اینقدر سالم و پرانرژی نبوده‌ام.

  75. یه مدت بود هر چقدر کار می‌کردم، باز هم پول برام نمی‌موند. انگار یه نیروی نامرئی باعث می‌شد که همیشه یه جایی خرج غیرمنتظره داشته باشم. یه موقع حتی یه قرارداد کاری عالی بسته بودم، اما لحظه‌ی آخر بهم خورد، بی‌هیچ دلیل مشخصی.یه نفر بهم گفت شاید بستگی مالی داشته باشم و این مسئله، جلوی رونق مالی و برکت رو گرفته. راستش تا قبلش هیچ‌وقت به این موضوع فکر نکرده بودم. وقتی تصمیم گرفتم رفع بستگی مالی رو امتحان کنم، نمی‌دونستم چی در انتظارمه، اما بعد از انجامش، انگار یه قفل باز شد.بعد از مدتی، درآمدم ثبات پیدا کرد. کارهایی که قبلاً پیش نمی‌رفت، یکی‌یکی درست شد. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم بعضی وقتا یه انرژی منفی باعث می‌شه دستت به پول برسه، اما نگه داشتنش برات سخت بشه. وقتی اون مانع برداشته بشه، همه چیز درست می‌شه.

  76. هر بار که یه رابطه رو شروع می‌کردم، به یه مشکل برمی‌خوردم. یا طرف مقابلم یهویی تغییر می‌کرد، یا یه اتفاق عجیب باعث می‌شد که همه چیز خراب بشه. اوایل فکر می‌کردم شاید هنوز آدم مناسبم رو پیدا نکردم، اما وقتی این ماجرا چند سال ادامه پیدا کرد، فهمیدم شاید یه گره نامرئی توی سرنوشتم باشه. تصمیم گرفتم یه نفر که توی این مسائل وارد بود، کمکم کنه. گفت که یه گره توی مسیر عشق من وجود داره و باید باز بشه. بعد از انجامش، حس کردم یه باری که همیشه روی شونه‌هام بود، یهو سبک شد.
    چند ماه بعد، یه رابطه‌ی جدید رو شروع کردم. این بار همه چیز درست پیش رفت. نه بی‌دلیل فاصله افتاد، نه مشکلات عجیب پیش اومد. فهمیدم که بعضی وقتا مشکل از خود آدم نیست، بلکه از چیزاییه که چشم نمی‌بینتشون.

  77. یه دوره‌ای بود که هیچ دلیلی برای خستگی نداشتم، ولی همیشه بی‌حوصله بودم. حتی وقتی یه روز کامل استراحت می‌کردم، باز هم احساس می‌کردم انگار یه چیزی توی وجودم سنگینی می‌کنه. یه جور حس بی‌دلیل از دست دادن انگیزه و حال خوب. یه روز یه نفر از نزدیکام که توی این مسائل آگاهی داشت، بهم گفت که شاید انرژی‌های منفی اطرافم زیاد شده. پیشنهاد داد که یه روش حفاظتی انجام بدم تا این انرژی‌ها ازم دور بشن. بعد از انجامش، انگار یه لایه‌ی محافظ دورم کشیده شد. نه این‌که یهو زندگیم متحول بشه، ولی اون احساس بی‌دلیل خستگی و بی‌حوصلگی رفت. کم‌کم تمرکزم برگشت، حس و حال کار کردن و زندگی کردن بهتر شد. گاهی وقتا دلیل خستگی و بی‌حالی فقط جسمی نیست، بلکه یه سری انرژی‌های نامرئیه که باید جلوی نفوذشون گرفته بشه.

  78. مدت‌ها بود که درگیر یه پرونده حقوقی پیچیده بودم. هر بار که به وکلا مراجعه می‌کردم، نتیجه‌ای نمی‌گرفتم. خودم هم به شدت خسته شده بودم و ناامید بودم. یکی از اقوامم که توی این زمینه تجربه داشت، پیشنهاد کرد که طلسم گرفتن حق رو امتحان کنم. چند روز بعد از انجام طلسم، به طرز معجزه‌آسا، شواهد جدیدی پیدا شد که به نفع من بود و پرونده‌ام حل شد. حقم رو گرفتم و از اون وضعیت پیچیده بیرون اومدم.

  79. زندگی‌ام همیشه با چالش‌های مالی روبه‌رو بود. کار می‌کردم، شبانه‌روز تلاش می‌کردم، اما هیچ وقت به اون سطحی که می‌خواستم نمی‌رسیدم. حتی وقتی شغلی پیدا می‌کردم، درآمدش هیچ‌وقت کافی نبود. یکی از دوستانم به من گفت که شاید طلسم گشایش رزق و روزی به من کمک کنه. راستش، اول خیلی به این چیزا اعتقاد نداشتم، اما چون دیگه هیچ راه دیگه‌ای نداشتم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، به‌طور شگفت‌انگیزی، موقعیت‌های شغلی بهتری برام پیش اومد. درامدم بیشتر شد و خیلی زود تونستم برای خودم سرمایه‌گذاری کنم. احساس کردم که مسیر زندگیم دوباره تغییر کرده و به سمت بهتری پیش میره.

  80. برای من همیشه مشکلات خانوادگی یک دغدغه بزرگ بود. رابطه من با خانواده‌ام خوب نبود و همیشه احساس می‌کردم که هیچ‌کس منو درک نمی‌کنه. از طرفی، خواستگارهایم هم به دلایل مختلف نمی‌تونستن ادامه بدن و این مسئله باعث می‌شد بیشتر از همیشه احساس تنهایی کنم. یه روز یکی از دوستام پیشنهاد داد که طلسم بخت‌گشایی انجام بدم. اول کمی تردید داشتم، ولی بعد از انجام این طلسم، یکی از اعضای خانواده شروع به تغییر رفتار کرد و احساس می‌کنم که روابط خانوادگی‌ام خیلی بهتر شده. بعد از اون، وارد رابطه‌ای شدم که خیلی بیشتر از قبل درک شدم. امروز احساس می‌کنم که زندگیم دوباره شروع شده.

  81. مدتی بود که هر چی برای یه کار جدید برنامه می‌ریختم، یه مشکلی پیش می‌اومد. انگار یه دیوار نامرئی جلوم بود که نمی‌ذاشت جلو برم. کارایی که می‌خواستم انجام بدم، مدام به تعویق می‌افتاد. حتی حس می‌کردم توی روابط شخصیم هم یه جور سکون و سردی افتاده. یه نفر بهم گفت که این حالت، نشونه‌ی انسداد انرژی توی زندگیه و باید این مانع برداشته بشه. راستش اولش تردید داشتم، اما انقدر این حس سنگینی عذابم می‌داد که گفتم امتحان کنم. بعد از انجامش، همه چیز کم‌کم شروع به تغییر کرد. انگار راه‌هایی که بسته بود، یکی‌یکی باز شد. کارایی که مدتی بود متوقف شده بودن، دوباره به جریان افتادن. مهم‌تر از همه، حس سبکی و امید دوباره برگشت. بعضی وقتا مسیر زندگی قفل می‌شه و هیچ منطقی پشتش نیست، اما وقتی این قفل باز بشه، همه چیز دوباره حرکت می‌کنه.

  82. مدت‌ها بود که درگیر یه پروژه بزرگ کاری بودم و همیشه در حال تلاش برای موفقیت بودم. ولی هر بار که به یه قدم بزرگ نزدیک می‌شدم، یه مشکلی پیش میومد که باعث می‌شد موفق نشم. دوستانم می‌گفتن که شاید طلسم گشایش کار بتونه به من کمک کنه. من خیلی شک داشتم، اما چون دیگر هیچ راهی به ذهنم نمی‌رسید، تصمیم گرفتم امتحان کنم. چند هفته بعد از انجام طلسم، پروژه‌ای رو شروع کردم که هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم به این زودی به نتیجه برسه. کارم پیشرفت کرد و حتی شراکت‌های جدیدی با افراد تاثیرگذار برقرار کردم.!

  83. چندین سال بود که درگیر مشکلات حقوقی و قضایی بودم. یه پرونده خیلی پیچیده داشتم که اصلاً امیدی به حل شدنش نداشتم. وکلا هم هیچ کمکی نمی‌کردند و من هر روز با دلهره و اضطراب زندگی می‌کردم. یکی از آشنایانم بهم گفت که شاید طلسم گرفتن حق بتونه به من کمک کنه. چون دیگه هیچ امیدی به حل پرونده نداشتم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، به طرز معجزه‌آسا شواهد جدیدی به دست آوردیم و قضیه به نفع من پیش رفت. پرونده‌ام حل شد و من تونستم حقم رو پس بگیرم.

  84. برای من همیشه مشکلات عاطفی و رابطه‌ای وجود داشت. به محض اینکه به کسی علاقه پیدا می‌کردم، یا اون فرد مشکلی پیدا می‌کرد، یا من به دلایل مختلف از هم جدا می‌شدیم. احساس می‌کردم که همیشه در مسیر اشتباهی قدم می‌زنم. یکی از دوستام به من پیشنهاد داد که طلسم محبت قوی رو امتحان کنم. این پیشنهاد رو با شک پذیرفتم و انجام دادم. بعد از انجام طلسم، به طور شگفت‌انگیزی یک نفر وارد زندگیم شد که خیلی بیشتر از هر کسی که قبلاً باهاش رابطه داشتم، به من تعلق داشت. این رابطه باعث شد که بیشتر از همیشه خوشحال و راضی باشم.

  85. چند سال بود که درگیر مشکلات مالی و بدهی‌های مختلف بودم. هیچ وقت نتونستم از این شرایط خلاص بشم و همیشه استرس داشتم که چطور باید با مشکلات مالی کنار بیام. یکی از آشناها بهم پیشنهاد داد که طلسم گرفتن طلب انجام بدم. چون واقعاً هیچ راه دیگه‌ای به ذهنم نمی‌رسید، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، به‌طور معجزه‌آسا، فردی که به من بدهکار بود، به سراغم اومد و تمام بدهی‌اش رو تسویه کرد. احساس کردم که یه وزنه سنگین از دوش من برداشته شده و حالا زندگی‌ام راحت‌تر شده.

  86. چند ماه پیش متوجه شدم که به دلایلی یکی از نزدیک‌ترین دوستانم از من دور شده و اصلاً هیچ توضیحی برای این تغییر رفتار نداشت. هر چی سعی کردم صحبت کنم، هیچ نتیجه‌ای نگرفتم. خیلی ناراحت و دل‌شکسته بودم. یکی از آشنایانم پیشنهاد داد که طلسم محبت و جذب افراد انجام بدم. به طرز معجزه‌آسا، چند روز بعد از انجام طلسم، همون دوست دوباره با من تماس گرفت و همه چیز رو توضیح داد. به وضوح دیدم که رابطه‌ام با اون فرد خیلی بهتر شده و دوباره با هم ارتباط خوبی داریم.

  87. سال‌ها بود که زندگی‌ام رو به نوعی می‌گذراندم که هیچ احساس رضایت نداشتم. هیچ شغلی که می‌رفتم، هیچ دوستی که می‌ساختم، هیچ رابطه‌ای که برقرار می‌کردم، هیچ‌کدام برام رضایت‌بخش نبود. یکی از دوستانم پیشنهاد داد که شاید طلسم گشایش مسیر به من کمک کنه. به طرز غیرقابل باوری، بعد از انجام این طلسم، اتفاقات خوبی در زندگی‌ام افتاد. شغلی که همیشه دوست داشتم پیدا کردم، روابط عاطفی‌ام تغییر کرد و به طور کلی زندگی‌ام شروع به تغییر کرد.

  88. مدتی بود که توی خونه‌ی ما یه حس عجیبی جریان داشت. انگار همیشه یه انرژی سنگین توی هوا بود. هر وقت همه دور هم جمع می‌شدیم، یا یه بحث پیش می‌اومد، یا هر کسی توی حال خودش فرو می‌رفت. حتی وقتی هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد، باز هم انگار یه چیزی سر جاش نبود.یه روز یه مهمون قدیمی که از این چیزا سر در می‌آورد، اومد خونه‌مون. چند دقیقه ساکت نشست و بعد گفت که فضای اینجا پر از انرژی‌های منفی شده و باید پاکسازی بشه. راستش اولش خیلی توجه نکردم، ولی بعد که دیدم اوضاع هر روز داره بدتر می‌شه، تصمیم گرفتم انجامش بدم.بعد از انجام پاکسازی، انگار هوای خونه تازه شد. دیگه اون سنگینی و استرس بی‌دلیل نبود. کم‌کم اوضاع بهتر شد، حرف زدن بین اعضای خانواده راحت‌تر شد و انگار خونه دوباره تبدیل به همون جایی شد که همیشه برامون امن و آرامش‌بخش بود. گاهی وقتا دلیل تنش و سردی، چیزاییه که با چشم دیده نمی‌شه، ولی تأثیرش رو روی زندگی حس می‌کنی.

  89. مدت‌ها بود که تمام تلاش‌هایم برای پیدا کردن شغل خوب بی‌نتیجه بود. همیشه می‌رفتم مصاحبه، رزومه می‌فرستادم، اما هیچ‌وقت جواب مثبت نمی‌گرفتم. همین باعث شده بود که حس کنم هیچ شانسی برای موفقیت ندارم. یکی از آشناها بهم پیشنهاد داد که طلسم کاریابی انجام بدم. به‌طور معجزه‌آسا، بعد از انجام این طلسم، یکی از کارفرماها که مدت‌ها منتظر جوابش بودم، با من تماس گرفت و بهم شغل رو پیشنهاد داد. حالا به شغلی رسیدم که نه تنها از نظر مالی عالیه، بلکه خیلی راضی‌ام از محیط کارم

  90. چندین سال درگیر مشکلات مالی بودم. همیشه تلاش می‌کردم، اما هیچ وقت به سطحی از آرامش مالی نمی‌رسیدم که بتونم راحت زندگی کنم. یک روز یکی از آشناها بهم گفت که طلسم گشایش رزق و روزی می‌تونه اوضاع رو بهتر کنه. با اینکه شک داشتم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام این طلسم، به‌طرز معجزه‌آسا شغلی پیدا کردم که نه تنها درآمدم چند برابر شد، بلکه موقعیت‌های شغلی جدیدی هم برام پیش اومد. به طوری که حالا نه تنها مشکلات مالی‌ام حل شده، بلکه از زندگی‌ام لذت می‌برم.

  91. چند وقت پیش، احساس می‌کردم هیچ‌چیز درست تو زندگیم پیش نمی‌ره. در کارم مشکلی داشتم و هیچ پیشرفتی نمی‌کردم. تصمیم گرفتم که امتحان کنم چیزی به نام طلسم بخت گشایی ممکنه بهم کمک کنه. بعد از انجام طلسم، شغلی پیدا کردم که هیچ وقت فکر نمی‌کردم بشه. حتی افرادی که قبلاً فکر می‌کردم هیچ کمکی برام نمی‌کنن، به طرز شگفت‌انگیزی به من کمک کردن. همه چیز تغییر کرد و به جرات می‌تونم بگم که زندگی‌ام به شکل چشمگیری بهتر شد.

  92. چند ماه پیش، متوجه شدم که یک سند مهم گم شده و این سند خیلی حیاتی بود. هر چی گشتم، هیچ‌جا پیداش نکردم. به شدت نگرانی داشتم که چه کار کنم. به پیشنهاد یکی از دوستان، طلسم کشف گمشده رو امتحان کردم. بعد از انجام طلسم، به‌طور معجزه‌آسا در جایی که هیچ وقت فکر نمی‌کردم، سند رو پیدا کردم. تمام نگرانی‌هام از بین رفت و همه چیز به حالت عادی برگشت.

  93. مدت‌ها بود که هر روز با استرس و نگرانی از بابت مشکلات کاری و شغلی زندگی می‌کردم. همیشه تلاش می‌کردم شغل مناسبی پیدا کنم، اما هیچ‌وقت به اون چیزی که می‌خواستم نمی‌رسیدم. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که طلسم گشایش شغلی رو امتحان کنم. بعد از انجام این طلسم، به طرز شگفت‌انگیزی موقعیت‌های جدیدی برای من پیش اومد و شغل جدیدی پیدا کردم که نه تنها درآمد بهتری داشتم، بلکه خیلی بیشتر از شغلم راضی بودم. احساس کردم که زندگی‌ام به سمت بهتری تغییر کرده.

  94. چند وقت پیش دچار مشکلاتی در رابطه عاطفی‌ام شدم. احساس می‌کردم که هیچ چیزی درست پیش نمی‌ره و این رابطه به جایی نخواهد رسید. یکی از آشناها بهم پیشنهاد داد که طلسم محبت انجام بدم. ابتدا تردید داشتم، اما چون هیچ راه دیگه‌ای نداشتم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، رابطه‌ام به شکلی شگفت‌انگیز تغییر کرد. همسرم بیشتر از همیشه به من توجه کرد و رابطه‌مون از این رو به اون رو شد. حالا هر روز بیشتر از قبل به هم نزدیک‌تر شدیم.

  95. برای من همیشه مشکلات مالی و بدهی‌های مختلف یه دغدغه بزرگ بود. هیچ‌وقت نمی‌تونستم از این بحران‌های مالی بیرون بیام و همیشه استرس داشتم که چطور باید مشکلاتم رو حل کنم. یکی از آشنایان بهم گفت که طلسم گرفتن طلب می‌تونه به من کمک کنه. بعد از انجام طلسم، به‌طور غیرمنتظره‌ای یکی از افرادی که به من بدهکار بود، با من تماس گرفت و تمامی بدهی‌اش رو پرداخت کرد. این اتفاق باعث شد که نگرانی‌هایم از بابت مسائل مالی برطرف بشه.

  96. مدت‌ها بود که درگیر مشکلات جسمی و بیماری‌های مزمن بودم. هر چی درمان می‌کردم، باز هم هیچ بهبودی احساس نمی‌کردم. به شدت ناامید شده بودم و حس می‌کردم که دیگه هیچ درمانی برای من وجود نداره. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که طلسم درمان بیماری رو امتحان کنم. به طرز معجزه‌آسا، بعد از انجام طلسم، کم‌کم احساس بهتری پیدا کردم و بدنم شروع به بهبود کرد. الان هیچ اثری از اون بیماری‌ها ندارم و احساس سلامتی و انرژی می‌کنم.

  97. چند ماه پیش زندگی من پر از اضطراب و استرس بود. به‌طور پیوسته در تلاش بودم تا شغلی پیدا کنم که به من درآمد ثابت و مناسب بده، اما هیچ وقت به هدفم نمی‌رسیدم. یکی از آشنایانم گفت که طلسم گشایش کار می‌تونه به من کمک کنه. با اینکه در ابتدا تردید داشتم، اما چون هیچ راه دیگه‌ای نداشتم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، به‌طور معجزه‌آسا شغلی پیدا کردم که نه تنها درآمدم بهتر شد، بلکه حتی بیشتر از آن چیزی که تصور می‌کردم، خوشحال شدم. این طلسم زندگی‌ام رو تغییر داد.

  98. سال‌ها بود که درگیر مشکلات سلامتی و بیماری‌های مزمن بودم. هر راه درمانی رو امتحان کرده بودم، اما هیچ کدوم جواب نداده بودند. به پیشنهاد یکی از دوستانم، تصمیم گرفتم طلسم درمان بیماری رو امتحان کنم. بعد از انجام این طلسم، به طرز معجزه‌آسا احساس بهبودی کردم. دردهای مزمن من کاهش پیدا کردند و توانستم دوباره به زندگی عادی برگردم. الآن احساس می‌کنم که بدنم انرژی دوباره‌ای پیدا کرده.

  99. چندین سال درگیر مشکلات مالی و بدهی بودم. همیشه در تلاش بودم تا از این وضعیت خلاص بشم، اما هر بار بیشتر در منجلاب فرو می‌رفتم. یکی از آشنایانم به من پیشنهاد داد که طلسم گرفتن طلب رو امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، به‌طور غیرمنتظره‌ای یکی از افرادی که به من بدهکار بود، با من تماس گرفت و بدهیش رو پرداخت کرد. این اتفاق باعث شد که احساس کنم یک بار سنگین از دوش من برداشته شده و زندگیم به حالت عادی برگشت.

  100. چند وقت پیش درگیر مشکلات خانوادگی بودم. ارتباط من با اعضای خانواده‌ام بسیار ضعیف بود و هیچ‌وقت نمی‌توانستم با آنها درست صحبت کنم. به پیشنهاد یکی از دوستان، تصمیم گرفتم طلسم بخت‌گشایی انجام بدم. بعد از انجام طلسم، به‌طور شگفت‌انگیزی ارتباطات خانوادگی‌ام بهتر شد. اعضای خانواده بیشتر به من توجه می‌کردند و حتی مشکلات گذشته‌امون حل شد. حالا احساس می‌کنم که در کنار خانواده‌ام آرامش دارم.

  101. چند سال بود که همیشه درگیر مشکلات عاطفی و روابط ناپایدار بودم. هیچ وقت نتونستم با کسی رابطه‌ای پایدار و موفق برقرار کنم. یکی از آشنایانم به من پیشنهاد داد که طلسم جذب محبت انجام بدم. بعد از انجام طلسم، به طرز معجزه‌آسا فردی وارد زندگیم شد که بیشتر از هر کسی که قبلاً می‌شناختم، به من توجه می‌کرد. این رابطه به طرز غیرمنتظره‌ای موفق شد و حالا زندگی عاطفی‌ام خیلی بهتر از قبل شده.

  102. تمام زندگی من تا چند وقت پیش درگیر مشکلات مالی و اقتصادی بود. هر چی تلاش می‌کردم، هیچ وقت نتونستم از این مشکلات خلاص بشم. یکی از آشنایانم به من پیشنهاد داد که طلسم گشایش رزق و روزی انجام بدم. بعد از انجام این طلسم، به‌طور شگفت‌انگیزی شرایط مالی‌ام بهتر شد. شغل جدیدی پیدا کردم که درآمد بسیار بهتری داشت و مشکلات مالی من به سرعت برطرف شد. این طلسم باعث شد تا زندگی‌ام به سمت مثبت‌تری تغییر کنه

  103. برای من همیشه مشکلات حقوقی و قضایی یک دغدغه بزرگ بوده. هر بار که فکر می‌کردم یک پرونده رو حل کردم، دوباره مشکلات جدیدی پیش می‌اومد. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که طلسم گرفتن حق رو امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، به طرز معجزه‌آسا شواهد جدیدی پیدا کردیم و پرونده به نفع من پیش رفت. در نهایت پرونده‌ام حل شد و حقم رو گرفتم. این طلسم به من کمک کرد تا از شر مشکلات حقوقی راحت بشم.

  104. چند وقت پیش درگیر مشکلات زیادی در کارم بودم. هیچ وقت نمی‌تونستم به‌طور درست و منظم پیشرفت کنم و دائم احساس شکست می‌کردم. یکی از دوستانم بهم گفت که طلسم گشایش شغلی می‌تونه به من کمک کنه. بعد از انجام طلسم، شغلی پیدا کردم که خیلی بیشتر از قبل برام رضایت‌بخش بود. حتی درآمدم هم بهتر شد و اوضاع کاری‌ام به‌طور معجزه‌آسا تغییر کرد. این طلسم به من کمک کرد که شغلم رو به سمت بهتر شدن هدایت کنم.

  105. چند سال پیش با مشکلات مالی زیادی روبه‌رو بودم. هیچ‌چیز مثل قبل به نظر نمی‌رسید و حس می‌کردم که از هر طرف در فشار هستم. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که طلسم گشایش مالی انجام بدم. پس از انجام این طلسم، شغلی پیدا کردم که وضعیت مالی‌ام به شدت تغییر کرد. حتی بعد از اون شغل، فرصت‌های جدیدی پیش اومد که درآمد من بیشتر شد. زندگی‌ام به طور کلی بهتر شد و مشکلات مالی من حل شد.

  106. چند وقت پیش مشکلاتی با همکارانم داشتم که باعث شد حس کنم دیگه نمی‌تونم در محیط کار آرامش داشته باشم. یکی از آشنایانم به من پیشنهاد داد که طلسم بخت‌گشایی انجام بدم. پس از انجام این طلسم، به‌طور غیرمنتظره‌ای جو محیط کار تغییر کرد. همکاران بیشتر با من همکاری کردند و روابط بهتری با هم پیدا کردیم. این طلسم باعث شد که فضای کاری من خیلی بهتر و آرام‌تر بشه.

  107. سال‌ها بود که درگیر مشکلات روحی و روانی بودم. هیچ‌وقت نمی‌توانستم خودم رو پیدا کنم و همیشه احساس می‌کردم که در مسیر اشتباهی حرکت می‌کنم. یکی از دوستانم پیشنهاد داد که طلسم گشایش روحی انجام بدم. پس از انجام این طلسم، به‌طور شگفت‌انگیز احساس راحتی و آرامش پیدا کردم. دیگه هیچ استرسی از بابت آینده نداشتم و تمام نگرانی‌هایم از بین رفت. زندگی‌ام با این طلسم تغییرات بزرگی رو تجربه کرد.

  108. سال‌ها بود که درگیر مشکلات روحی و روانی بودم. هیچ‌وقت نمی‌توانستم خودم رو پیدا کنم و همیشه احساس می‌کردم که در مسیر اشتباهی حرکت می‌کنم. یکی از دوستانم پیشنهاد داد که طلسم گشایش روحی انجام بدم. پس از انجام این طلسم، به‌طور شگفت‌انگیز احساس راحتی و آرامش پیدا کردم. دیگه هیچ استرسی از بابت آینده نداشتم و تمام نگرانی‌هایم از بین رفت. زندگی‌ام با این طلسم تغییرات بزرگی رو تجربه کرد

  109. چند ماه پیش درگیر مشکلاتی بودم که به شدت به زندگی شخصی‌ام آسیب زده بود. هیچ چیز به‌طور درستی پیش نمی‌رفت. یکی از آشنایانم بهم پیشنهاد داد که طلسم جذب شادی انجام بدم. بعد از انجام این طلسم، به طرز معجزه‌آسا احساس شادی بیشتری پیدا کردم و اوضاع زندگی‌ام به سرعت بهبود پیدا کرد. روابط من با دوستان و خانواده‌ام بهتر شد و احساس می‌کنم که زندگی‌ام خیلی بیشتر از قبل درخشید.

  110. چند وقت پیش مشکلاتی در زمینه تحصیلی داشتم. همیشه احساس می‌کردم که به اون چیزی که می‌خواستم نمی‌رسم. یکی از آشنایانم بهم پیشنهاد داد که طلسم قبولی در آزمون انجام بدم. بعد از انجام این طلسم، به طرز شگفت‌انگیزی توانستم در امتحاناتم نمرات بالایی بگیرم. احساس کردم که این طلسم به من انرژی جدیدی داد و باعث شد که به راحتی به اهداف تحصیلیم برسم.

  111. چندین سال بود که دچار مشکلات عاطفی جدی بودم. هر وقت رابطه‌ای شروع می‌کردم، هیچ وقت به نتیجه نمی‌رسید و در نهایت شکست می‌خوردم. احساس می‌کردم که به هیچ‌کس تعلق ندارم و تمام تلاش‌هایم بی‌فایده است. به‌طور اتفاقی یکی از دوستانم به من گفت که طلسم جذب محبت می‌تواند به من کمک کند. ابتدا خیلی شک داشتم، اما به خاطر اینکه هیچ راهی پیدا نمی‌کردم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام این طلسم، به‌طور معجزه‌آسا فردی وارد زندگیم شد که نه تنها از من حمایت می‌کرد، بلکه مرا درک می‌کرد. رابطه‌ام با او به طرز فوق‌العاده‌ای موفق شد و این طلسم باعث شد تا به خودم و آینده‌ام دوباره ایمان بیاورم.

  112. زندگی من همیشه پر از مشکلات مالی و اقتصادی بود. هیچ‌وقت نتونستم از شر بدهی‌ها و مشکلات مالی خلاص بشم. همیشه احساس می‌کردم که هرگز از این وضعیت بیرون نخواهم آمد. یک روز یکی از دوستانم پیشنهاد داد که طلسم گشایش رزق و روزی انجام بدم. با تردید فراوان تصمیم گرفتم این کار رو امتحان کنم. پس از انجام طلسم، به طرز معجزه‌آسا وضعیت مالی‌ام به طور چشمگیری تغییر کرد. شغلی جدید پیدا کردم که درآمدم چندین برابر شد و حتی توانستم بدهی‌هایم رو تسویه کنم. این طلسم نه تنها وضعیت مالی من رو تغییر داد، بلکه به من این احساس رو داد که دیگه هیچ‌وقت در برابر مشکلات تسلیم نخواهم شد

  113. چند وقت پیش به دلیل مشکلات شغلی، روزها و شب‌ها پر از استرس و نگرانی بودم. احساس می‌کردم که همیشه در حال تلاش هستم، اما هیچ پیشرفتی ندارم. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که طلسم گشایش کار انجام بدم. من که خیلی ناامید شده بودم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام این طلسم، به طرز معجزه‌آسا شغلی پیدا کردم که نه تنها درآمدم بیشتر شد، بلکه خودم هم از شغلم رضایت بیشتری پیدا کردم. این طلسم زندگی کاری من رو تغییر داد و به من اعتماد به نفس دوباره داد.

  114. چندین سال بود که درگیر مشکلات جسمی و بیماری‌های مزمن بودم. هیچ راه درمانی مؤثری پیدا نکرده بودم و به شدت خسته شده بودم. یکی از آشنایانم به من پیشنهاد داد که طلسم درمان بیماری انجام بدم. اول خیلی شک داشتم، ولی چون هیچ راه دیگری نداشتم، تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام این طلسم، به طرز معجزه‌آسا احساس بهبودی کردم. دردهایی که سال‌ها باهاشون دست و پنجه نرم می‌کردم، کم شدن و حتی توانستم دوباره ورزش کنم. این طلسم واقعاً معجزه کرد و من رو به زندگی عادیم برگرداند.

  115. زندگی من تا مدتی پر از مشکلات مالی و عاطفی بود. هر چیزی که امتحان می‌کردم، هیچ‌وقت به نتیجه نمی‌رسید و احساس می‌کردم که هیچ وقت موفق نمی‌شم. یکی از دوستانم از طلسم گشایش کار و رزق و روزی صحبت کرد. با تردید زیاد، تصمیم گرفتم امتحان کنم. پس از انجام طلسم، به‌طور شگفت‌انگیزی نه تنها شغلی پیدا کردم که درآمدم افزایش یافت، بلکه از لحاظ عاطفی هم حس خوشبختی بیشتری داشتم. روابط من با اطرافیانم بهتر شد و به طور کلی زندگی‌ام از آن زمان تغییرات بزرگی کرد

  116. چند ماه پیش درگیر یک دعوی حقوقی بودم که زندگی‌ام را تحت تأثیر قرار داده بود. احساس می‌کردم که همه چیز علیه من است و هیچ‌وقت حقم را دریافت نمی‌کنم. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که طلسم گرفتن حق انجام بدم. بعد از انجام این طلسم، به طرز شگفت‌انگیزی شواهد جدیدی پیدا شد که به نفع من بود. در نهایت، پرونده به نتیجه مطلوب رسید و حقم را دریافت کردم. این طلسم واقعاً به من کمک کرد تا در شرایطی که هیچ امیدی به نتیجه نداشتم، پیروز بشم.

  117. مدت‌ها بود که به شدت درگیر مشکلات خانوادگی و اختلافات با اعضای خانواده‌ام بودم. هر بار که سعی می‌کردم ارتباط بهتری برقرار کنم، بیشتر از قبل فاصله می‌افتادیم. یکی از دوستانم پیشنهاد داد که طلسم بخت‌گشایی انجام بدم. پس از انجام این طلسم، به‌طور معجزه‌آسا روابط من با خانواده‌ام بهتر شد. اعضای خانواده بیشتر به من توجه کردند و حتی مشکلات گذشته‌امون حل شد. این طلسم به من کمک کرد تا ارتباطات خانوادگی‌ام رو ترمیم کنم و دوباره آرامش رو در کنار خانواده‌ام احساس کنم.

  118. چندین سال بود که درگیر مشکلات مالی و اقتصادی شدید بودم. هیچ‌وقت نمی‌تونستم از شر بدهی‌ها و مشکلات مالی خلاص بشم. یکی از آشنایانم بهم پیشنهاد داد که طلسم گشایش رزق و روزی انجام بدم. با کمی تردید تصمیم گرفتم این کار رو امتحان کنم. بعد از انجام طلسم، به‌طور معجزه‌آسا شرایط مالی‌ام تغییر کرد. شغلی پیدا کردم که درآمد خیلی بیشتر از قبل داشت و توانستم از بدهی‌های بزرگم رهایی پیدا کنم. این طلسم نه تنها مشکلات مالی من رو حل کرد، بلکه زندگی‌ام رو به مسیری مثبت هدایت کرد.

  119. چند وقت پیش درگیر مشکلات بزرگی در زندگی شخصی و عاطفی بودم. احساس می‌کردم که هیچ‌چیز درست پیش نمی‌ره و هیچ راه‌حلی برای مشکلاتم پیدا نمی‌کنم. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که طلسم بخت‌گشایی انجام بدم. پس از انجام این طلسم، به‌طور شگفت‌انگیزی مشکلات من یکی یکی حل شدند. روابط من با اطرافیانم بهتر شد و حتی احساس خوشبختی بیشتری پیدا کردم. این طلسم باعث شد که زندگی‌ام از نو شکل بگیره و از اون استرس‌های روزمره خلاص بشم.

  120. مدت‌ها بود که مشکلات مالی و شغلی زیادی داشتم. هر تلاشی که می‌کردم، هیچ وقت به نتیجه نمی‌رسید. یکی از دوستانم به من پیشنهاد داد که طلسم کاریابی انجام بدم. با تردید زیاد تصمیم گرفتم امتحان کنم. بعد از انجام این طلسم، به طرز معجزه‌آسا شغلی پیدا کردم که نه تنها درآمدم بیشتر شد، بلکه شغلی بود که بسیار به علایقم نزدیک بود. این طلسم واقعاً زندگیم رو تغییر داد و به من انگیزه داد که برای آینده‌ام دوباره امید داشته باشم.

  121. سال‌ها برای مهاجرت تلاش کرده بودم. مدارکم کامل بود، شرایط خوبی داشتم، اما هر بار که به مرحله‌ی نهایی می‌رسیدم، یه مشکلی پیش می‌اومد. یا سفارتم بی‌دلیل پرونده رو رد می‌کرد، یا یه اتفاق غیرمنتظره باعث می‌شد که نتونم اقدام کنم. انگار یه نیروی نامرئی نمی‌ذاشت که این اتفاق بیفته.یکی از آشناها که خودش این مسیر رو رفته بود، بهم گفت که شاید یه بستگی توی راه مهاجرتم وجود داره. راستش اوایل برام عجیب بود، ولی بعد که دیدم چقدر آدمای دیگه راحت‌تر این مسیر رو طی می‌کنن، گفتم شاید واقعاً یه گره‌ای توی سرنوشت من افتاده باشه.بعد از انجامش، خیلی چیزا تغییر کرد. مدارکی که مدت‌ها گیر کرده بودن، ناگهان تأیید شدن. راه‌هایی که بسته بود، یکی‌یکی باز شد. حالا که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم که بعضی وقتا چیزی فراتر از منطق، مسیر زندگی آدمو تغییر می‌ده.

  122. رابطه‌ای که فکر می‌کردم قراره برای همیشه باشه، به بدترین شکل ممکن تموم شد. منطقی که نگاه می‌کردم، می‌دونستم این رابطه برای من تموم شده، اما یه حس عمیق توی وجودم بود که نمی‌ذاشت رهاش کنم. حتی وقتی اون آدم دیگه نبود، هنوز هم انگار یه بخشی از ذهنم اسیرش بود.یه روز یکی از دوستام که داستان مشابهی داشت، پیشنهاد داد که یه راه معنوی برای قطع این اتصال امتحان کنم. گفت که بعضی وقتا انرژی دو نفر همچنان به هم وصل می‌مونه، حتی وقتی رابطه‌شون ظاهراً تموم شده.بعد از انجامش، یه حس عجیبی اومد سراغم. نه این‌که یه شبه همه چی عوض بشه، ولی اون سنگینی و درگیری فکری که همیشه همراهم بود، کم‌کم از بین رفت. انگار یه زنجیر نامرئی پاره شده بود. بعد از مدت‌ها تونستم یه نفس راحت بکشم و زندگیمو از نو شروع کنم.

  123. کسب‌وکار کوچیکی داشتم که با کلی زحمت راه‌اندازی کرده بودم. کیفیت کارم خوب بود، مشتریام راضی بودن، اما با این‌که هر کاری می‌کردم، هیچ رشد خاصی توی فروشم اتفاق نمی‌افتاد. بعضی وقتا حتی حس می‌کردم یه چیزی جلوی دیده شدنم رو گرفته.یه آشنا که خودش کارش رونق گرفته بود، پیشنهاد داد که روی انرژی کسب‌وکارم کار کنم. گفت بعضی وقتا مشکل از تلاش نکردن نیست، بلکه از بستگی‌هایی که توی مسیر مالی و جذب مشتری وجود داره.بعد از انجامش، شرایط کم‌کم تغییر کرد. مشتری‌های جدید پیدا شدن، تبلیغاتم بیشتر جواب داد و کارم رونق گرفت. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که علاوه بر زحمت کشیدن، گاهی یه سری موانع نامرئی هم هست که باید از بین بره.

  124. توی یه محیط کار می‌کردم که از بیرون همه چیزش عالی به نظر می‌رسید، ولی از وقتی واردش شدم، حس می‌کردم یه جو سنگین و ناخوشایند داره. آدمای اطرافم یا همیشه استرس داشتن، یا بدون دلیل با هم مشکل پیدا می‌کردن. انگار یه چیزی توی فضا بود که انرژی همه رو می‌گرفت.یه روز یه همکار قدیمی که سال‌ها اونجا کار کرده بود، بهم گفت که این فضا پر از انرژی‌های منفی شده و باید پاکسازی بشه. راستش اولش برام عجیب بود، ولی وقتی دیدم هر روز یه اتفاق بدتر از دیروز می‌افته، گفتم ضرری نداره امتحانش کنم.بعد از انجامش، محیط کارم تغییر کرد. آدمای منفی خودشون کنار رفتن، جو آروم‌تر شد و انگار فضا یه نفس تازه کشید. بعضی وقتا مشکل فقط از آدم‌ها نیست، بلکه از انرژی‌هایی که توی اون فضا جریان داره.

  125. رابطه‌ی من و عشقم با کلی امید شروع شده بود، ولی وقتی مجبور شد که به یه شهر دیگه بره، همه چیز تغییر کرد. کم‌کم فاصله بینمون بیشتر شد، نه فقط از نظر جغرافیایی، بلکه از نظر احساسی هم انگار داشتیم از هم دور می‌شدیم. دیگه مثل قبل پیام‌ها صمیمی نبود، تماس‌ها کوتاه‌تر شده بود و یه حسی بهم می‌گفت که این رابطه داره تموم می‌شه.یکی از آشناها بهم گفت که شاید این فاصله، فقط فیزیکی نباشه، بلکه یه انرژی نامرئی هم داره تأثیر می‌ذاره. یه راهی پیشنهاد داد که بتونم اون اتصال بینمون رو دوباره قوی کنم.بعد از انجامش، اتفاقای عجیبی افتاد. یهو پیام‌ها و تماس‌ها بیشتر شد، انگار که یه جرقه دوباره توی رابطه‌مون افتاده باشه. بعد از مدتی، خودش پیشنهاد داد که بیشتر همدیگه رو ببینیم و یه برنامه‌ی جدید برای رابطه‌مون بچینیم. بعضی وقتا فاصله فقط کیلومترها نیست، بلکه یه چیزایی توی انرژی آدم‌هاست که می‌تونه کم‌رنگ بشه یا دوباره زنده بشه.

  126. یه مدت بود که دیگه هیچ چیزی برام هیجان نداشت. حتی چیزایی که قبلاً دوست داشتم، دیگه برام لذت‌بخش نبود. هر روز یه جور خستگی و بی‌حالی داشتم که هیچ استراحتی درستش نمی‌کرد. انگار که انگیزه‌م برای زندگی از بین رفته بود.یه روز یه نفر که از این مسائل سر در می‌آورد، گفت که شاید این حالت به خاطر یه انرژی سنگین باشه که دورم رو گرفته. پیشنهاد داد که یه کار خاص برای پاکسازی این حس انجام بدم.بعد از انجامش، کم‌کم اون حس کلافگی و خستگی از بین رفت. انگار یه چیزی که مدت‌ها روی دوشم سنگینی می‌کرد، برداشته شد. کم‌کم به کارایی که دوست داشتم برگشتم و انگیزه‌م بیشتر شد.حالا فهمیدم که بعضی وقتا دلیل خستگی فقط جسمی نیست، بلکه یه چیزای دیگه هم هست که باید از بین بره.

  127. چند ماهی بود که زندگی برام شبیه یه چرخه‌ی معیوب شده بود. هر بار که فکر می‌کردم یه مشکل رو پشت سر گذاشتم، یهو یه چیز مشابه دوباره اتفاق می‌افتاد. انگار که توی یه دایره‌ی بسته گیر افتاده بودم و هیچ راه خروجی نبود. هر بار که می‌خواستم از یه مرحله عبور کنم، یه مانع جدید از همون جنس قبلی جلو راهم سبز می‌شد.
    یه روز یکی از دوستام که این وضعیت رو تجربه کرده بود، بهم گفت که ممکنه یه نوع انرژی تکرارشونده توی زندگی‌م گیر کرده باشه. پیشنهاد داد که یه کار خاص انجام بدم تا این چرخه‌ی بسته رو بشکنم. راستش اوایل فکر می‌کردم اینا فقط تصادفای زندگیه، ولی وقتی هیچ تغییری اتفاق نمی‌افتاد، دیگه مطمئن شدم که باید یه کار متفاوت انجام بدم.
    بعد از انجامش، انگار یه چیزی باز شد. برای اولین بار بعد از مدت‌ها، اوضاع شروع کرد به تغییر. مشکلاتی که مدام تکرار می‌شدن، یهو برطرف شدن و مسیرای جدیدی جلوی پام باز شد. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم که بعضی وقتا زندگی فقط اتفاقات تصادفی نیست، بلکه یه انرژی گیر کرده که باید آزاد بشه.

  128. از وقتی که کار جدیدم رو شروع کرده بودم، درآمدم بد نبود، اما یه مشکل عجیب داشتم: پول می‌اومد ولی به چشم نمی‌اومد. هر ماه بدون این‌که بفهمم، درآمدم تموم می‌شد. هزینه‌های غیرمنتظره یکی پس از دیگری از راه می‌رسیدن. حتی وقتایی که یه مبلغ اضافه دستم می‌اومد، قبل از این‌که بتونم استفاده‌ش کنم، یه مشکل جدید پیش می‌اومد و مجبور می‌شدم خرجش کنم.یکی از بزرگان خانواده که همیشه حرفاش برام جالب بود، بهم گفت که شاید مشکل از نبود برکت توی پولمه. گفت بعضی وقتا جریان رزق بسته می‌شه و باید یه کاری انجام داد تا دوباره رونق بگیره.بعد از انجامش، شرایط کم‌کم تغییر کرد. دیگه پول‌هام بی‌دلیل هدر نمی‌رفت. خرج‌های اضافی کمتر شد و کم‌کم پس‌انداز کردن برام ممکن شد. حالا فهمیدم که فقط داشتن درآمد مهم نیست، بلکه مهم‌تر از اون اینه که پولی که به دست میاد، برکت داشته باشه.

  129. همیشه خونه برام یه جای امن و راحت بود، ولی مدتی بود که یه حس عجیبی توی فضا وجود داشت. انگار انرژی خونه سنگین شده بود. بعضی وقتا وسایل بی‌دلیل می‌افتادن، لامپا می‌سوختن، حتی خواب‌های عجیب‌وغریب می‌دیدم. هیچ دلیل منطقی برای این اتفاقات نبود، ولی حس ناخوشایند همچنان توی فضا جریان داشت.یه روز یکی از اقوام که توی این مسائل تجربه داشت، گفت که ممکنه انرژی‌های منفی توی خونه جمع شده باشه و باید پاکسازی انجام بشه. تصمیم گرفتم امتحانش کنم، چون دیگه این حس رو نمی‌تونستم تحمل کنم.بعد از انجامش، حس خونه کاملاً تغییر کرد. انگار یه هوای تازه توی خونه جریان پیدا کرده بود. دیگه اون حس سنگینی و استرس بی‌دلیل وجود نداشت و آرامش برگشته بود. حالا فهمیدم که خونه فقط یه چهاردیواری نیست، بلکه انرژی‌هایی که توش جریان داره، روی حال آدم تأثیر زیادی می‌ذاره.

  130. یه زمانی خانواده‌ی ما خیلی صمیمی بود، ولی کم‌کم فاصله‌ها زیاد شد. دید و بازدیدها کمتر شد، تماس‌ها به حداقل رسید و وقتی هم که کنار هم بودیم، انگار چیزی بینمون بود که نمی‌ذاشت مثل قبل صمیمی باشیم. بحث‌های بی‌دلیل، کدورت‌های کوچک که بزرگ می‌شدن، سوءتفاهم‌هایی که حل نمی‌شدن… همه‌ی اینا باعث شد که اون گرمای قدیمی از بین بره. یکی از بزرگ‌ترای فامیل بهم گفت که شاید یه انرژی منفی بین اعضای خانواده جریان داره که باعث این سردی شده. پیشنهاد داد که یه کار خاص برای رفع این فاصله‌ها انجام بدم.بعد از انجامش، انگار معجزه شد. کم‌کم تماس‌ها بیشتر شد، دیدارها دوباره شکل گرفت و اون حس سردی و دوری از بین رفت. حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم که گاهی مشکل از دلخوری‌های ساده نیست، بلکه یه چیزی توی فضا هست که باید از بین بره تا صمیمیت برگرده.

  131. رابطه‌ی من و همسرم همیشه گرم و صمیمی بود، ولی یه مدت بود که انگار یه چیزی بینمون تغییر کرده بود. نه این‌که مشکل خاصی باشه، ولی اون صمیمیت و محبت قبلی کمرنگ شده بود. حرفامون کمتر شده بود، بیرون رفتن و تفریحات مشترک به حداقل رسیده بود و یه جور فاصله‌ی نامرئی بینمون ایجاد شده بود. یکی از دوستام که سال‌ها تجربه‌ی زندگی مشترک داشت، بهم گفت که شاید یه انرژی بینمون باعث این سردی شده و پیشنهاد داد که یه راه معنوی برای برگردوندن محبت امتحان کنم. بعد از انجامش، کم‌کم همه‌چی تغییر کرد. انگار یه حس جدید توی رابطه‌مون جریان پیدا کرد. حرف زدن بیشتر شد، تفریحات مشترک دوباره به زندگیمون برگشت و اون احساس صمیمیت قدیمی دوباره زنده شد. حالا که فکر می‌کنم، می‌بینم که بعضی وقتا مشکل از دلزدگی یا عادت نیست، بلکه یه چیزی توی انرژی رابطه تغییر کرده که باید اصلاح بشه.

  132. از وقتی یادم می‌اومد، توی جمع‌ها یه جور حس نامرئی بودن داشتم. حتی وقتی می‌خواستم حرف بزنم، انگار کسی توجهی نمی‌کرد. ایده‌هایی که داشتم، به گوش کسی نمی‌رسید. توی کار، توی دوستیا، توی روابط اجتماعی، همیشه یه قدم عقب‌تر از بقیه بودم و نمی‌دونستم چرا. یه روز یکی از آشناها که از این مسائل سر درمی‌آورد، بهم گفت که شاید یه ضعف انرژی توی وجودم هست که باعث شده این حس ایجاد بشه. پیشنهاد داد که یه کاری برای افزایش اعتمادبه‌نفسم انجام بدم.
    بعد از انجامش، تغییرات عجیبی اتفاق افتاد. توی جمع‌ها بیشتر دیده می‌شدم، وقتی حرف می‌زدم، بقیه گوش می‌دادن. توی کار، نظراتم جدی‌تر گرفته می‌شد. انگار یه چیزی توی وجودم بیدار شده بود که باعث شده بود حضورم قوی‌تر بشه. حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم که گاهی مشکل از مهارت‌های ارتباطی نیست، بلکه یه انرژی درونی باید تقویت بشه تا آدم بتونه خودش رو بهتر نشون بده.

  133. چند سالی بود که توی زندگیم انگار همه‌چی توی یه دایره‌ی بسته می‌چرخید. هرچقدر تلاش می‌کردم، یه مانع نامرئی نمی‌ذاشت جلو برم. توی کارم همیشه یه قدم عقب‌تر از بقیه بودم، توی روابط عاطفی‌ام یا کسی که می‌خواستم سر راه نمی‌اومد، یا اگر هم می‌اومد، یه‌چیزی باعث می‌شد که دوام نیاره. انگار یه سد نامرئی بین من و خواسته‌هام بود.
    یه روز که دیگه از این وضعیت خسته شده بودم، از سر ناامیدی شروع کردم توی اینترنت گشتن. دنبال راهی بودم که این قفل عجیبی که روی زندگیم افتاده بود، باز بشه. بین تمام چیزهایی که پیدا کردم، اسم ابوادریس چند بار تکرار شده بود. آدم‌هایی که مثل من بودن، تجربه‌هاشون رو نوشته بودن و توضیح داده بودن که چطور طلسمات خاصی که استفاده کرده بودن، زندگیشون رو تغییر داده.
    اولش باورم نمی‌شد، ولی اون‌قدر نظرات واقعی و تجربه‌های مشابه دیدم که با خودم گفتم، امتحان کردنش چیزی رو ازم کم نمی‌کنه. تصمیم گرفتم از طلسم گشایش کار ابوادریس استفاده کنم. همون شب، یه احساس عجیبی توی وجودم اومد، انگار یه چیزی در حال جابه‌جا شدن بود. خیلی زود، اولین نشونه‌ها ظاهر شد. کسی که ماه‌ها جواب پیام‌های کاری منو نمی‌داد، یهو خودش تماس گرفت و یه پیشنهاد عالی بهم داد. همون هفته، دو تا معامله‌ای که ماه‌ها توی بن‌بست گیر کرده بود، یهو به نتیجه رسید. انگار طلسمی که روی بخت و روزیم افتاده بود، باز شده بود.

  134. ماجرای دیگه‌ای که تجربه کردم، مربوط به کسیه که همیشه دوستش داشتم، ولی انگار هیچ‌وقت نمی‌تونست منو اون‌جوری که باید، ببینه. مدت‌ها تلاش کرده بودم که توی دلش جا باز کنم، ولی همیشه یه فاصله‌ی نامرئی بینمون بود. وقتی طلسم محبت ابوادریس رو امتحان کردم، خیلی سریع اتفاقات شروع شد. انگار چیزی توی دلش تغییر کرده بود. دیگه اون رفتار سرد و بی‌تفاوت رو نداشت، خودش سر صحبت رو باز می‌کرد، حتی ازم درباره‌ی چیزهایی که قبلاً براش مهم نبود، سؤال می‌پرسید. برای اولین بار، احساس کردم این رابطه داره یه سمت درست می‌ره.
    اون لحظه بود که فهمیدم، بعضی وقتا مشکل از خود آدم نیست، بلکه یه نیروی نامرئی داره سرنوشتش رو دستکاری می‌کنه. اما وقتی طلسم درست و قدرتمند مثل طلسمات ابوادریس رو داشته باشی، مسیر زندگیت تغییر می‌کنه.

  135. یه مدت بود که احساس سنگینی توی خونه‌مون بود. هیچ‌چیزی سر جاش نبود، دائم اتفاقای عجیب می‌افتاد، حتی اعضای خونواده همدیگه رو تحمل نمی‌کردن. یه آشنای قدیمی که توی این چیزها تجربه داشت، گفت که شاید یه انرژی منفی قوی روی خونه افتاده باشه. از باطل‌السحر ابوادریس استفاده کردیم، و همون شب انگار یه هوای تازه وارد خونه شد. یه حس سبکی که مدت‌ها نداشتیم، برگشت و آرامش واقعی دوباره توی زندگی‌مون جریان پیدا کرد.
    حالا دیگه مطمئنم که هر چیزی که دیده نمی‌شه، دلیل نداره که وجود نداشته باشه. و گاهی برای تغییر سرنوشت، باید از راه‌هایی استفاده کرد که فراتر از منطق روزمره‌ی ما هستن.

پاسخ دادن به siavash لغو پاسخ

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Content is protected !!